حوله، آن پارچه نرم و جاذب، در واقع یک وسیله شخصی و مهم در زندگی روزمره ماست. شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما وظایف زیادی بر عهده دارد.
کار اصلی من، خشک کردن است. بعد از هر بار استحمام یا شستن دست و صورت، خودم را در اختیارتان میگذارم تا قطرههای آب را از روی پوست و مویتان پاک کنم و حس تازگی و خشکی مطبوعی به شما هدیه دهم. من رطوبت را به خود جذب میکنم تا شما احساس راحتی کنید.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا ادبی در مورد ماه تابان.
اما داستان به همین جا ختم نمیشود. من باید همیشه تمیز و بهداشتی باشم. اگر خودم خیس یا کثیف بمانم، میتوانم به محلی برای رشد میکروبها تبدیل شوم. بنابراین بعد از هر بار استفاده، باید مرا در جایی تمیز و با جریان هوای مناسب آویزان کنید تا کاملاً خشک شوم. این کار هم سلامت مرا حفظ میکند و هم سلامت شما را.
فراموش نکنید که من یک وسیله کاملاً شخصی هستم. همانطور که مسواک خودتان را با کسی شریک نمیشوید، استفاده از حوله نیز باید مختص به هر فرد باشد. این کار ساده، از انتقال میکروبها و بیماریهای احتمالی جلوگیری میکند.
در نهایت، من نیاز به شستوشوی مرتب دارم. پس از چند بار استفاده، باید با آب و مواد شوینده تمیز شوم تا دوباره بتوانم با بهترین کیفیت خدمتگزارتان باشم.
پس به خاطر داشته باشید: یک حوله تمیز و خشک، نهتنها آرامشبخش است، بلکه ضامن سلامتی شما و خانوادهتان نیز هست.

داستانی از زبان یک حوله برای شما نوشتهام تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
انشا ادبی از زبان حوله
آه… باز هم در سکوت آرام کمد هستم، در خودم پیچیده شدهام و منتظر نوبت بعدیام. من، یک حوله نرم و لطیف، شاهد گذر زمان و تغییر فصلها روی پوست آدمها بودهام. از لمس ظریف نوزادان تازه به دنیا آمده، تا دستهای زمخت و خستهٔ کارگران، همه را در بر گرفتهام. هر تماس، یک قصه دارد. قصهٔ شادی، ناراحتی، آرامش و خستگی.
زندگی یک حوله پر از بالا و پایین است؛ گاهی بالا میروی و گاهی تا ته چاه میافتی. من یک حوله حمام هستم، از آنهای پشمی و نرم که آدم دوست دارد ساعتی در آن بماند.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا با تضاد معنایی خنده و گریه.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد کرونا با طنز تلخ.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره انشا با تضاد معنایی سکوت و فریاد بیابید.
روزهای خوب من وقتی است که تازه از خشککن درآمدهام: گرم و پفکرده. آن وقت است که همه دورم جمع میشوند و با علاقه منتظر میمانند تا بدن خیسشان را با من خشک کنند. حس میکنم یک قهرمانم، یک نجاتدهنده که آنها را از سرماخوردگی و لرز نجات میدهم.
بچهها که عاشق من هستند. همین که مرا میبینند، ذوقزده میشوند و دوست دارند با من بازی کنند. خودشان را با من میپیچانند و قایمباشک بازی میکنند، یا مرا مثل شنل روی شانههایشان میاندازند و دور خانه میدوند.
در صورت علاقهمندی، مطلب انشا در مورد ارزش زندگی را از دست ندهید.
بعضی وقتها هم بدشانسی میآورم و میافتم دست یک بچه شیطان. آن موقع دیگر کارم تمام است! مرا روی زمین میکشند، با من عروسکهایشان را خشک میکنند، یا حتی بدتر، برای پاککردن گرد و خاک از من استفاده میکنند! قبل از این که بفهمم چه شده، سیاه و کثیف شدهام و باید بروم توی لباسشویی.
برای اطلاعات بیشتر، به مقاله انشا در مورد اعتیاد به مواد مخدر مراجعه کنید.
ولی با همهٔ این حرفها، من از زندگیام راضیم. احساس میکنم عضوی مهم از این خانواده هستم. شاید زندگی یک حوله، خیلی پرزرق و برق نباشد، اما سرشار از مهر و محبت است. و این برای من کافی است.
اختصاصی-مدیر تولز
انشا جان بخشیدن به اشیا