اگر من یک ابر بودم، چه دنیای قشنگی داشت! میتوانستم در آسمان آبی، آزادانه سفر کنم و از بالا، همهی شهرها، کوهها و دریاها را ببینم.
اول از همه، به جاهای تشنه میرفتم. بر فراز زمینهای خشک و بیآب میایستادم و با قطرات بارانم، مانند یک دوست مهربان، به گیاهان و درختان جان تازه میدادم. دیدن لبخند روستاییان و سرسبزی دشتها بعد از باران، بزرگترین هدیهای بود که میتوانستم دریافت کنم.
در روزهای گرم تابستان، مثل یک سایهبان بزرگ، جلوی آفتاب تند را میگرفتم تا مردم و حیوانات از گرمای خورشید در امان باشند.
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا در مورد قطع درختان را از دست ندهید.
سپس، به شهر خودم برمیگشتم و همهی گرد و غبار و آلودگی هوا را پاک میکردم تا همشهریهایم هوایی تازه و پاک نفس بکشند.
در نهایت، هنگام غروب، با رنگهای نارنجی و صورتی آسمان، صحنهای زیبا و به یادماندنی میساختم تا پایان روزی آرام و خوش را به همه هدیه دهم.
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا در مورد اگر جای مادرم بودم را از دست ندهید.
اگر من ابر بودم، یک نقاش و یک یاریرسان برای زمین و مردمش میشدم.

اگر من یک ابر بودم، چه دنیای شگفتانگیزی داشتم! در آسمان آبی و بیکران، به آرامی سفر میکردم و نقشهای تازه بر پهنه آسمان میکشیدم. گاهی شبیه یک کوه پنبهای بزرگ میشدم و گاه به شکل یک کشتی سپید در پهنه دریا شناور میگشتم.
با هر نسیمی میرقصیدم و با هر فصل، لباسی تازه بر تن میکردم. در بهار، سبک و شاد بر فراز باغها پرواز میکردم و در تابستان، سایهای خنک برای زمین تشنه میساختم. گاهی قطرههایم را چون مرواریدهای درخشان، به سوی گلها و سبزهها میفرستادم.
اگر من ابر بودم، بالای سر همه کودکان میرفتم و برایشان داستانهایی از سرزمینهای دور تعریف میکردم. با خورشید دوست میشدم و با ماه همسفر میگشتم. در سکوت آسمان، آواز آرامش میخواندم و زمین را از بالا تماشا میکردم.
این متن ادبی و توصیفی برای دانشآموزان عزیز تهیه شده است تا با شیوههای نگارش و مهارتهای نوشتاری آشنا شوند. با ما همراه باشید.
انشا ادبی اگر من ابر بودم
اگر من یک ابر بودم، در آسمان آبی پهناور میرقصیدم و با هر بار وزیدن باد، ظاهری جدید پیدا میکردم. بعضی وقتها مثل پنبهای نرم و سبک، بالای کوهها و دشتها شناور میشدم و گاهی هم مانند اژدهایی خشمگین، در آسمان غرش میکردم و از میانم رعد و برق بیرون میپرید.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا درباره اگر به گذشته برمیگشتم.
اگر من ابر بودم، با بالا و پایین رفتن خورشید، رنگ عوض میکردم و در نور گرم آن، به رنگهای قرمز و طلایی درمیآمدم. در شبهایی که ماه میدرخشید، مانند عروسی سفیدپوش، بالای شهرها و روستاها میدرخشیدم و با نور نقرهای ماه، زمین را روشن میکردم.
اگر من ابر بودم، مانند مادری دلسوز، سایهام را روی زمین میانداختم و از گرمای زیاد خورشید کم میکردم. به عنوان یک ابر، میتوانستم همراه باد به سفر بروم و همه جای دنیا را ببینم. میتوانستم بالای جنگلهای سرسبز پرواز کنم و آواز پرندگان را بشنوم. میتوانستم روی دریاها شناور باشم و موجهای بلند را لمس کنم.
اگر میتوانستم باران باشم، چقدر خوب بود که روی زمین خشک ببارم و گیاهان تشنه را سیراب کنم. تماشای سبز شدن دوبارهٔ طبیعت پس از باران، زیباترین منظرهای بود که میشد تصور کرد. شاید در دل یک بچه، شادی و ذوق ایجاد میکردم و او را به بازی با قطرههای باران تشویق میکردم.
اگر من ابر بودم، به همه یاد میدادم که زندگی، مثل آسمان، پر از زیبایی و شگفتی است. به همه نشان میدادم که با امید و کوشش میتوان بر سختیها چیره شد و به هدف رسید. به همه میگفتم که با مهربانی و بخشندگی میتوان دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کرد.
اختصاصی-مدیر تولز
انشا جان بخشی به طبیعت