از پشت پنجرهی اتاقم، دنیایی کوچک اما زنده را تماشا میکنم. این پنجره مثل یک قاب جادویی است که یک تابلوی همیشه در حال تغییر را به من نشان میدهد.
صبحها با نور خورشید از خواب بیدار میشوم و اولین چیزی که میبینم، رفت و آمد مردم است. بعضی عجله دارند تا به سر کار برسند و بعضی آرام قدم میزنند. بچهها با کولهپشتیهای رنگارنگ به مدرسه میروند و من از پشت پنجره برای آنها آرزوی روز خوبی میکنم.
گاهی ابرهای سفید آسمان آبی را تزیین میکنند و گاهی قطرات باران روی شیشه پنجره میرقصند. هر فصل، لباس مخصوص خودش را به خیابان میپوشاند. بهار با شکوفههای سفید، تابستان با آفتاب طلایی، پاییز با فرش نارنجی برگها و زمستان با پتوی سفید برف.
این پنجره برای من فقط یک وسیله برای دیدن بیرون نیست. آن مثل یک دوست است که همیشه صحنههای تازهای برای نشان دادن دارد. گاهی یک گربه را میبینم که از روی دیوار میپرد، گاهی دو همسایه با هم احوالپرسی میکنند و گاهی صدای خندهی بچههایی را میشنوم که توپ بازی میکنند.
توصیه میکنیم این مطلب انشا از زبان ناخن را حتماً بخوانید.
پنجره برای من درس زندگی است. از پشت آن یاد گرفتهام که دنیا پر از حرکت و زیبایی است، فقط کافی است با دقت نگاه کنی.

پنجرهای که به خیابان باز میشود، دریچهای به دنیایی پر از جنب و جوش است. این متن برای دانشآموزان عزیزی تهیه شده که میخواهند هنر نوشتن را بیاموزند و با شیوهی توصیف کردن آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا پنجره رو به خیابان
پنجرهای که رو به خیابان است، برای من همیشه پر از رمز و راز و اتفاقهای نادیده بوده. این پنجره فقط یک قاب چوبی و شیشه نیست، بلکه دریچهای است که مرا به دنیای پرجنبوجوش بیرون پیوند میدهد. هر بار که کنار پنجره مینشینم و به رفتوآمد مردم نگاه میکنم، حس میکنم تماشاگر صحنهای زنده هستم؛ تماشاگری آرام که قصههای گذرندگان را از دور میبیند.
برای یادگیری پیشرفته، به انشا در مورد سرگذشت یک رود از زبان خودش مراجعه کنید.
خیابان ما خیلی پرترافیک نیست، اما همیشه چیزی برای دیدن دارد. صبحها اولین منظرهای که از پشت شیشه میبینم، مردمانی هستند که پیاده یا سواره به مسیر خود میروند. بعضی تندتند قدم برمیدارند و غرق فکرند، بعضی دیگر آهسته راه میروند و به نظر میرسد از مسیر خود لذت میبرند. از پشت این پنجره میفهمم که هرکدام از این افراد دنیای مخصوص به خود را دارند؛ دنیایی که من تنها بخش کوچکی از آن را میبینم.
عصرها که میشود، بچههای محل برای بازی به خیابان میآیند. صدای شادی و قهقهههای آنها فضای کوچه را زنده میکند. بعضی وقتها دلم میخواهد با آنها باشم و دوباره کودک شوم، اما همین نگاه کردن از دور هم برایم لذت بخش است؛ لذت تماشا کردن، بدون آن که خودم در میان آن جمع باشم.
شب، خیابان رنگ و بوی دیگری پیدا میکند. چراغهای روشن، سایههای درازی روی زمین میاندازند و آرامش خاصی همه جا را فرامیگیرد. گاهی ماشینی از دور میگذرد و صدای موتور یا ترمزش سکوت شب را برای لحظهای میشکند. این صداها یادآور این هستند که زندگی، حتی در سکوت شب، جریان دارد.
گاهی فکر میکنم این پنجره مانند یک کتاب قصه است که هر روز صفحهای تازه از آن را ورق میزنم. هر روز با دیدن خیابان، درس تازهای میآموزم؛ از شادیهای کوچک، از نگرانیهای گذرا، و از حرکت بیوقفهای که زندگی را پیش میبرد.
پنجره به من آموخته که دنیا همیشه در حال حرکت است، حتی اگر من ساکن باشم و فقط نگاه کنم. همین پنجره کوچک، به من فرصت میدهد تا از روزمرههای اطرافم الهام بگیرم و از دنیای خودم برای لحظهای بیرون بیایم.
در این مقاله انشا در مورد لالایی مادر اطلاعات مفیدی آمده است.
گفت و گوی خیالی در و پنجره
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی