اگر میتوانستم برای یک روز تبدیل به یک دانه برف شوم، چه تجربه زیبایی میشد!
من، دانه برفی کوچک و سفید، ابرهای آسمان را ترک میکردم و به آرامی و نرمی، همراه با هزاران هزار دانه برف دیگر، به سوی زمین پرواز میکردم. ما مانند پروانههای سپید در آسمان میرقصیدیم و زمین را با لباسی پوشیده از پنبه میپوشاندیم.
در این سفر کوتاه، من شاهد مناظر شگفتانگیزی بودم. کوهها را با کلاهی سفید میدیدم، شاخههای درختان را با دستکشهای نقرهای آراسته میکردم و روی پشت بام خانهها استراحت میکردم. وقتی به زمین میرسیدم، بخشی از فرشی نرم و سفید میشدم که همه چیز را ساکت و آرام میکرد.
کودکان با دیدن من و دوستانم، با شادی از خانه بیرون میآمدند و شروع به ساختن آدم برفی و بازی کردن میکردند. خندههای آنان، دنیای سرد و سفید ما را گرم میکرد.
در پایان، با تابیدن خورشید، من ذره ذره آب میشدم و به زمین نفوذ میکردم تا به گیاهان و گلها جان تازه بدهم. با این کار، زندگی دوبارهای را آغاز میکردم.
این بود داستان کوتاه من به عنوان یک دانه برف؛ سفری آرام، زیبا و پر از مهربانی.

اگر فرصتی به من داده میشد تا برای لحظهای یک دانه برف باشم، چه تجربهای زیبا و شگفتانگیزی میشد! در این انشا میخواهیم با هم سفری خیالی به دنیای پاک و زلال برف داشته باشیم و با قلمی ساده و روان، این حس را به تصویر بکشیم. این متن به شما کمک میکند تا با شیوهی نوشتن یک متن ادبی و توصیفی آشنا شوید و مهارت نوشتاری خود را تقویت کنید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا اگر من یک دانه برف بودم
اگر یک دانه برف میبودم، زندگی من در سرزمین سرد و آرام زمستان شروع میشد. از آسمان به پایین حرکت میکردم و با نرمی و آرامی روی زمینی که با سفیدی پوشیده شده بود، فرود میآمدم. هر تکه برف، روایتی از شکوه و زیبایی را همراه خود میآورد و من هم بخشی از این داستان بیپایان میشدم.
وقتی زمستان فرا میرسید، درختان با شاخههای لخت، همچون محافظانی بردبار، منتظر بارش برف میماندند. سپس من و دیگر دانههای برف، در این جشن زیبای طبیعت، آهسته از آسمان پایین میآمدیم و پیام زیبایی و شگفتی را به زمین میرساندیم. ما کنار یکدیگر جمع میشدیم و چشماندازی بینهایت زیبا و مسحورکننده خلق میکردیم.
زندگی به شکل یک دانه برف، تجربهای بینظیر بود. وقتی شب از راه میرسید و هوا سردتر میشد، من و دیگر دانههای برف، لایهای نازک و درخشان روی زمین تشکیل میدادیم و به طبیعت جلوهای خاص میبخشیدیم. هر شب، با تابش نور ماه بر روی ما، درخشندگیمان بیشتر میشد و زیباییمان دوچندان میگشت.
زندگی من به عنوان یک دانه برف، کوتاه و گذرا بود. روزی که خورشید با گرمای خود به زمین میتابید، من و دیگر دانههای برف کمکم آب میشدیم و به قطرههای آب تبدیل میشدیم. اما این پایان راه نبود؛ بلکه شروع فصل تازهای از زندگی بود. آبی که از ذوب ما به وجود میآمد، به درختان و گیاهان میرسید و زندگی تازهای را در طبیعت آغاز میکرد. هر قطره از این آب، به دنیای سرسبز و پرجنبوجوش میپیوست.
اگر من یک دانه برف میبودم، زندگیام سرشار از زیبایی، آرامش و دگرگونی بود. هر لحظه از این زندگی به من یادآوری میکرد که در طبیعت، هر چیز کوچک و بزرگی ارزش و اهمیت خود را دارد و حتی دانههای ریز برف نیز میتوانند در آفرینش صحنههای باشکوه و زیبا نقش مهمی ایفا کنند.
پیشنهادی: انشای خواندنی در مورد اگر من …
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی