غم پنهان من
همه آدمها در زندگی، گاهی احساس ناراحتی میکنند. بعضی از این غمها را به راحتی نشان میدهند، مثلاً وقتی اسباب بازیشان میشکند یا در امتحان نمره کم میگیرند. اما بعضی از غمها هستند که آدم آنها را در دل خود پنهان میکند و به کسی نشان نمیدهد. این، “غم پنهان” من است.
غم پنهان من، شبیه یک بار سنگین است که همیشه آن را با خودم حمل میکنم، اما کسی آن را نمیبیند. مثل یک گنجینه است، اما نه از جنس طلا و نقره، بلکه از جنس اشک و سکوت. این غم، گاهی به خاطر دلتنگی برای کسی است که دیگر کنارم نیست. گاهی به خاطر ترس از آینده است، و گاهی فقط به خاطر این است که احساس میکنم کسی حرف دلم را نمیفهمد.
در بیرون، من مثل بقیه بچهها میخندم، بازی میکنم و درس میخوانم. اما در درون، گاهی یک جنگل تاریک و ساکت است که در آن تنها هستم. در این جنگل، سوالهای بیجواب زیادی وجود دارد که مثل شاخههای درهم پیچیده، راه را بر من میبندند.
با این حال، من یاد گرفتهام که این غم پنهان، بخشی از من است. آن را میپذیرم، چون میدانم که این احساسات هستند که مرا به یک انسان تبدیل میکنند. شاید روزی این غم، به یک داستان زیبا تبدیل شود که بتوانم برای دیگران تعریف کنم. شاید روزی این سکوت، به آوازی پر از امید تبدیل گردد.
پس من، با غم پنهانم زندگی میکنم. آن را دوست دارم، چون به من میآموزد که قوی باشم. و ایمان دارم که پشت هر ابری، خورشیدی درخشان وجود دارد.

انشا با عنوان «اندوه نهان من» به شیوهای ادبی و تصویری برای دانشآموزان تهیه شده است تا با سبک نوشتن و تقویت توانایی نویسندگی آشنا شوند. در ادامه این متن را با هم میخوانیم.
موضوع انشا غم پنهان من
یک غمِ پنهان در دلم است، مثل سایهای که همهجا همراهم میآید. هرچه تلاش میکنم از دستش فرار کنم، باز هم دنبالم میآید و انگار جایی در قلبم خانه کرده و نمیخواهد ترکش کند. هیچکس از وجودش خبر ندارد. حتی وقتی در میان جمع دوستانم میخندم و شاد به نظر می رسم، درونم چیزی هست که آرامم نمیگذارد.
شبها، وقتی همه در خواب هستند و سکوت همهجا را گرفته، این غم خودنمایی بیشتری میکند. در آن ساعات، فقط من و افکارم میمانیم. هرچقدر هم تلاش کنم حواسم را پرت کنم یا به چیزهای خوب فکر کنم، فایده ندارد و آن حس همچنان با من است.
نکتهی عجیبش این است که دلیل روشنی برای این غم ندارم. شاید به خاطر اتفاقهای گذشته باشد، یا شاید چون کسی را ندارم که با او دردودل کنم. شاید هم نگرانی از آینده است. به هر حال، این غم مثل گرهای است توی دلم که باز نمیشود. بعضی وقتها فکر میکنم اگر کسی بود که حرفهایم را بشنود، شاید سبکتر میشدم؛ اما از طرفی میترسم کسی بفهمد چه حالی دارم.
توی مدرسه و وقتی با دوستانم هستم، سعی میکنم این غم را پنهان کنم. چون میترسم اگر همیشه از آن حرف بزنم، دیگران خسته شوند یا فکر کنند آدمِ غمگینی هستم که زندگی برایش لذتی ندارد. برای همین یاد گرفتهام که لبخند بزنم و با بقیه شاد باشم، حتی اگر از درون احساس کنم چیزی درست نیست.
این غم شبیه دردی است که نمیتوانم آن را به کسی نشان دهم، چون نمیخواهم کسی را ناراحت کنم. دوست دارم قوی باشم و نشان دهم که از پس مشکلات برمیآیم. اما بعضی شبها، وقتی تنها هستم، این حس آنقدر قوی میشود که انگار دیگر طاقتم تمام شده. احساس میکنم دیوارها به سمت من میآیند و مرا تحت فشار میگذارند.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید این غم برایم درسهایی دارد. شاید باید بفهمم که زندگی همیشه آسان نیست و گاهی باید سختیها را تحمل کرد. اما در همان لحظاتِ تنهایی، دلم میخواهد از همهچیز رها شوم و از این حس ناراحت کننده خلاص شوم. کاش میشد آن را مثل یک پیراهن کهنه از تنم دربیاورم و دور بیندازم، اما این غم انگار در وجودم ریشه دوانده.
این غم پنهان، بخشی از من شده؛ بخشی که نمیتوانم از آن جدا شوم و شاید هرگز فراموشش نکنم. شاید فقط بتوانم یاد بگیرم با آن زندگی کنم و با وجود این حس، به راهم ادامه دهم و از زندگی لذت ببرم.
انشا با تضاد معنایی خنده و گریه
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی