در یک شب تاریک و سرد، من و دوستانم تصمیم گرفتیم به جنگلی برویم که همه از آن میترسیدند. مردم میگفتند این جنگل روح دارد و صداهای عجیبی از آن شنیده میشود. اما ما با شجاعت و کنجکاوی، راهی آنجا شدیم.
هوا کاملاً تاریک بود و فقط نور کم ماه از لابهلای درختان میدرخشید. باد با شدت میوزید و برگهای خشک زیر پایمان صدا میکردند. ناگهان صدای جیغ مرموزی از دور به گوش رسید. همه ما ترسیدیم، اما همچنان به راه خود ادامه دادیم.
در میان درختان بلند و قدیمی، سایههایی حرکت میکردند که شبیه به دستهای دراز بودند. من احساس میکردم کسی ما را تماشا میکند. نفسهایم به شماره افتاده بود و قلبم تند میزد. دوستانم هم پشت سرم میلرزیدند.
ناگهان چیزی شبیه به یک چشم درخشان در تاریکی دیدم. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. اما وقتی نزدیکتر شدیم، متوجه شدیم که آن چشمها فقط نور دو کرم شبتاب بودند که روی شاخهای نشسته بودند. ما با خنده فهمیدیم که ترسمان بیدلیل بوده است.
در پایان، یاد گرفتیم که گاهی ترس فقط در ذهن ماست و اگر شجاعت به خرج دهیم، میتوانیم بر آن غلبه کنیم. آن شب با خاطرهای به یاد ماندنی به خانه بازگشتیم.

در این نوشته، یک متن ادبی و توصیفی با موضوع «جنگل ترسناک» برای شما دانشآموزان عزیز آمده است. این انشا به شما کمک میکند تا با شیوهی نگارش متون ادبی و تقویت مهارتهای نوشتاری خود بیشتر آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا جنگل ترسناک
یک روز که با دوستانم در حیاط مدرسه مشغول بازی بودیم، یکی از آنها ماجرایی عجیب و ترسناک برایمان تعریف کرد. از جنگلی تاریک و اسرارآمیز گفت که هیچ کس جرأت رفتن به آنجا را نداشت. داستانش آنقدر جذاب بود که تصمیم گرفتیم با هم به آن جنگل برویم تا ببینیم آیا این حرفها واقعیت دارد یا نه.
فردای آن روز، با کولهپشتیهای سبک راه افتادیم. چند ساعت پیادهروی کردیم تا به جنگل رسیدیم. درختان بلند و تیره همه جا را پوشانده بودند. وقتی نزدیک شدیم، حس عجیبی سراغم آمد. درختان آنقدر به هم نزدیک بودند که نور آفتاب به سختی از لابهلای آنها رد میشد. صداهای عجیبی میشنیدیم؛ مثل صدای قدم، اما وقتی برمیگشتیم کسی آنجا نبود.
وقتی وارد جنگل شدیم، هوا تاریکتر و سردتر شد. درختان قدیمی و بزرگی همه جا بودند و شاخههایشان راه را بسته بود. ریشههای درهمپیچیده آنها زمین را پوشانده بود و انگار درختان آرام آرام حرکت میکردند. گاهی صدای باد میآمد، ولی درختان تکان نمیخوردند. انگار همه چیز در سکوت پنهان شده بود.
ناگهان صدای خندهای بلند از اعماق جنگل برخاست. این صدا آنقدر ترسناک بود که بدنم به لرزه افتاد. بدون اینکه حرفی بزنیم، شروع به دویدن کردیم. اما هرچه بیشتر میدویدیم، جنگل بیشتر به ما نزدیک میشد. درختان گویی مسیر را عوض میکردند و انگار جنگل با ما بازی میکرد.
در میان این ترس، چیز عجیبی توجهام را جلب کرد. درختان انگار با هم حرف میزدند و صدای برگها به شکلی خاص در فضا میپیچید. وقتی دقت کردم، دیدم برگها هیچوقت نمیریزند. با اینکه فصل سرما بود، درختان سبز و تازه بودند. انگار جنگل هرگز تغییر نمیکرد.
در دل تاریکی، سایهای بزرگ از میان درختان گذشت. قلبم تند تند میزد و حس کردم اتفاق بدی در شرف وقوع است. آنقدر ترسیده بودم که نفسکشیدن را فراموش کردم. کمی آنطرفتر، درختی شبیه به یک انسان ایستاده بود، مثل نگهبانی خاموش. از نگاهش فهمیدم که میخواهد ما را از آنجا بیرون کند. همان لحظه تصمیم گرفتیم جنگل را ترک کنیم.
وقتی خودمان را به روشنایی رساندیم، احساس سبکی کردیم. انگار بار سنگینی از دوشمان برداشته شده بود. آسوده نفس کشیدیم و کمکم از جنگل فاصله گرفتیم. هرگز آن روز را فراموش نمیکنم. آن جنگل تاریک و پر از درختان غولآسا، همیشه در خاطرم میماند. به نظرم جنگل نه فقط ترسناک، که پر از رازهایی بود که هیچکس نتوانست آنها را کشف کند.
انشا در مورد جنگل سبز
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی