من یک قطره خون کوچک و سرخرنگ هستم. سفر من با یک ضربان قلب آغاز میشود، از دریچهای کوچک به بیرون پرتاب میشوم و وارد جادهای قرمز و مارپیچ به نام “رگ” میشوم. این جادهها، بزرگراههای بدن تو هستند.
ماموریت من بسیار مهم است. من مانند یک قاصد پرسرعت، اکسیژن و غذا را به تمام سلولهای بدن تو میرسانم. از نوک انگشتان پا تا سلولهای مغز، همه برای زنده ماندن و کار کردن به من وابستهاند. وقتی به ریههای تو میرسم، یک کولهپشتی از اکسیژن پر میکنم و سپس به راه خود ادامه میدهم تا این هوای تازه را به همه جا برسانم. در بازگشت هم ضایعات و دیاکسیدکربن را جمعآوری میکنم تا از بدن تو خارج شوند.
اما من در این سفر تنها نیستم. میلیونها قطره خون دیگر مانند من در این رگها در حرکت هستند. ما مانند یک تیم قدرتمند و هماهنگ عمل میکنیم. اگر جایی از بدن تو زخم شود، ما به سرعت خودمان را به آنجا میرسانیم تا یک پانسمان طبیعی بسازیم و از بیرون ریختن بیشتر خودمان جلوگیری کنیم.
قلب، خانه و موتور محرک من است. با هر ضربان، من و دوستانم به حرکت درمیآییم و این سفر بیوقفه ادامه دارد. این سفر پرماجرا، نشاندهنده زیبایی و هوشمندی بدن توست. پس مراقب این موهبت بزرگ باش، با تغذیه سالم و ورزش به من و همسفرانم کمک کن تا سفرمان را به بهترین شکل ادامه دهیم.

سفر شگفتانگیز یک قطره خون
من یک قطره خون کوچک هستم. میخواهم داستان زندگیام را برایتان تعریف کنم. سفری پر از ماجرا درون رگهای بدن.
در قلب، خانه من، زندگی آغاز میشود. از آنجا با هر تپش به حرکت درمیآیم و به همه جای بدن سفر میکنم. من مسافر کوچکی هستم که اکسیژن و مواد غذایی را به سلولها میرسانم.
از میان رگهای باریک و پهن عبور میکنم. به نوک انگشتان پا میرسم و تا بالای سر سفر میکنم. در این مسیر طولانی، سلولهای خسته را سیراب میکنم و مواد زائد را با خود برمیگردانم.
بدن انسان مانند یک شهر بزرگ است و من پیک موتوری هستم که در خیابانهای این شهر در حرکتم. این سفر هیجانانگیز هیچوقت متوقف نمیشود و من همیشه در حال خدمت به بدن هستم.
پس مرا دوست داشته باشید، چون من هستم که زندگی را در رگهایتان به جریان میاندازم.
موضوع انشا از زبان یک قطره خون
درود.
بگذار خودم را به تو بشناسانم. من یک قطره خونم. آری! درست شنیدی، من همان ذره کوچک اما ارزشمندی هستم که در درون تو جریان دارم. شاید در نگاه اول کوچک و بیاهمیت به نظر برسم، اما اگر من و همنوعانم نباشیم، بدن تو حتی برای لحظهای هم نمیتواند به زندگی ادامه دهد.
ما در رگهای تو ساکنیم و پیوسته در حرکتیم. سفرمان از قلب آغاز میشود، به همه جای بدن تو سفر میکنیم، اکسیژن و خوراک را به تکتک سلولها میرسانیم و ضایعات را نیز جمعآوری میکنیم تا بدن بتواند آنها را دفع کند. در واقع، ما بیوقفه مشغول کاریم، حتی وقتی که تو در خوابی!
شاید گمان کنی زندگی من آسان و بیدغدغه است، اما اینطور نیست! گاهی سفرهای پرمخاطرهای را تجربه میکنیم. مثلاً یک بار که صاحب بدن دستش را برید، راهی به بیرون پیدا کردم و تند و سریع از بدن خارج شدم. برای نخستین بار هوای بیرون را احساس کردم! عجیب بود… سرد و روشن، برخلاف فضای گرم و تاریک درون بدن. کمی آنطرفتر روی زمین افتادم و ناگهان همه چیز دگرگون شد.
بدن در حالت اضطراری قرار گرفت. پلاکتها، که مانند نگهبانان فداکار هستند، به سرعت آمدند و راه خروج را بستند. آنها جلوی خونریزی را گرفتند و مانع خروج دیگر دوستانم شدند. اما من که بیرون مانده بودم، رفتهرفته خشک شدم و رنگم عوض شد. از آن سرخی زیبا، به قهوهای تیره تبدیل شدم. آنجا بود که فهمیدم زندگی در بیرون از بدن چقدر دشوار است!
با این همه، به اینکه یک قطره خونم، میبالم. ما نقش بزرگی در زندگی تو ایفا میکنیم. اگر بدن تو را به یک شهر بزرگ تشبیه کنیم، ما خونها مانند ماشینهای حملونقلی هستیم که خوراک، آب و اکسیژن را به همه میرسانیم و زبالهها را نیز جمع میکنیم. بدون ما، هیچ یک از اندامهای بدن نمیتوانند به درستی کار خود را انجام دهند.
ما در نبرد با میکروبها نیز نقش داریم. در خون، گلبولهای سفید حضور دارند که مانند سربازان شجاع با ویروسها و باکتریها میجنگند. هنگامی که بیمار میشوی، آنها تمام تلاش خود را میکنند تا تو بهبود یابی. ما همیشه با هم همکاری میکنیم تا تو در سلامت بمانی.
حالا که حرفهای مرا شنیدی، لطفاً بیشتر مواظب ما باش! غذای سالم بخور، به اندازه کافی آب بنوش، ورزش کن و از بدنت به خوبی محافظت کن. زیرا اگر تو سالم باشی، ما نیز میتوانیم کارمان را درست انجام دهیم.
و اگر روزی کسی به خون نیاز پیدا کرد، فراموش نکن که با اهدای خون، میتوانی جان یک انسان را نجات دهی. آن وقت شاید من، یک قطره خون کوچک، این فرصت را پیدا کنم که به قلب کسی بازگردم و زندگیاش را نجات دهم.
انشا از زبان چاقو
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی