کوله پشتی من، دوست خوب و همراه همیشگیام است. هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم، آماده است تا با من به مدرسه بیاید.
این کوله، همه چیزهای مهم من را در خودش جای میدهد. کتابها، دفترها، مدادها و مدادپاککنم، هر کدام در جای مخصوص خودشان قرار دارند. وقتی درش را باز میکنم، دنیای کوچکی از درس و یادگیری را میبینم.
کولهام فقط یک وسیله برای حمل وسایل نیست؛ او رازدار من است. گاهی یک خوراکی خوشمزه در جیب مخفیاش قایم میکنم و در زنگ تفریح، آن را با دوستانم تقسیم میکنم. حتی گاهی یک یادداشت کوچک از دوست خوبم در آن پیدا میشود که باعث خوشحالی من میشود.
گاهی اوقات، بندهایش را محکم میبندم و احساس میکنم مثل یک کوهنورد هستم که به کوهنوردی میرود. روی شانههایم سبک است، انگار دارد مرا به سوی دانش و موفقیت همراهی میکند.
رنگ کولهام آبی است، رنگی آرام و شاد. با خودم فکر میکنم که او هم خوشحال است وقتی من درسهایم را خوب یاد میگیرم و پیشرفت میکنم.
در پایان روز، وقتی کولهام را در گوشه اتاقم میگذارم، از او به خاطر تمام همراهیهایش تشکر میکنم. او نه تنها وسایلم را حمل میکند، بلکه بهترین دوست و همسفر من در راه یادگیری است.

انشایی با موضوع کمک هزینه یارانه، با نثری زیبا و تصویری برای دانش آموزان فراهم شده است تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت توانایی نویسندگی آشنا گردند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا کوله پشتی من
با برادرم که از من بزرگتر است، به یک مغازه برای خرید کیف رفتیم. او میخواست به مدرسه برود و پدر و مادرم میخواستند هرچه سریعتر وسایل مدرسهاش را بخرند. وقتی به ویترین مغازه نگاه میکردم، یک کولهپشتی خیلی قشنگ توجهم را جلب کرد. انگار آن کیف منتظر یک بچه بود تا آن را با خود ببرد. رنگ کوله زرد بود و یک گربهٔ سیاه رویش دوخته شده بود. چند لحظه غرق تماشای آن شدم، تا این که صدای مادرم مرا به خود آورد. بعد از این که برادرمان کیفش را خرید، از مغازه بیرون آمدیم. اما من همچنان ذهنم درگیر آن کولهپشتی زیبا بود. احساس میکردم گربهٔ روی کیف منتظر است تا من برگردم و او را به خانه ببرم.
تصویر کیف را توی دفترم کشیدم و بعد خوابیدم. فردا صبح که بیدار شدم، یک بستهٔ کادوپیچ شده کنار تختم دیدم. نمیدانستم چه کسی آن را گذاشته و داخلش چیست. وقتی بسته را باز کردم، آنقدر خوشحال شدم که گریهام گرفت. همان کولهپشتی که توی ویترین دیده بودم، حالا پیش من بود. از پدر و مادرم تشکر کردم. از آن روز به بعد، کولهپشتیام را همهجا با خودم میبردم. در بیشتر سفرهایی که در بچگی رفتم، او همراهم بود. کولهپشتی من برایم فقط یک چیز بیجان نبود. من او را کنار اسباببازیهایم مینشاندم و برایش قصه میگفتم. وقتی به طبیعت میرفتیم، او را زیر سرم میگذاشتم و به آسمان نگاه میکردم. آن موقع فکر میکردم با این کار، کولهپشتیام میفهمد که در ذهنم چه میگذرد و لازم نیست حرفهایم را برایش توضیح دهم.
یک روز که میخواستیم با پدر به پارک برویم، با شادی اسباببازیها و یک بطری آب را توی کولهٔ گربهدارم گذاشتم. موقع بازی، کیف را روی نیمکت نزدیک سرسره گذاشتم. وقتی از سرسره پایین آمدم، دیدم کولهپشتیام روی نیمکت نیست. اول فکر کردم شاید پدرم آن را برداشته. به طرفش دویدم، اما دیدم دستش خالی است. کولهی قشنگ من گم شده بود. بعد از همه خاطراتی که با هم داشتیم، وقت خداحافظی رسیده بود. با چشمهای اشکآلود با کولهپشتی زرد رنگم خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.
انشا در مورد قلم
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی