محیط مدرسه، خانه دوم ماست. اینجا جایی است که با دوستانمان دیدار میکنیم و درس زندگی میآموزیم.
وقتی از در بزرگ مدرسه وارد میشوی، حیاطی دلباز را میبینی که در زنگ تفریح، پر از شور و هیاهوی بچهها میشود. درختان قدیمی حیاط، سایهسار خنک و دلپذیری برای ما فراهم میکنند. دیوارهای کلاسها، با نقاشیهای زیبای دانشآموزان رنگین شده است.
کلاسهای درس، جایگاه یادگیری علم و دانش است. در اینجا، با راهنمایی مهربان معلمان، با دنیای کتابها آشنا میشویم و خواندن و نوشتن را تمرین میکنیم. کتابخانه مدرسه نیز، گنجینهای از کتابهای رنگارنگ و جذاب است که ما را به دنیای قصهها و داستانهای پرهیجان میبرد.
اما مدرسه فقط برای درس خواندن نیست. اینجا بازی میکنیم، میخندیم و دوستیهای صمیمانهای پیدا میکنیم که سالها در خاطرمان میماند. همه ما، از دانشآموز و معلم تا مدیر و سرایدار، مانند اعضای یک خانواده بزرگ هستیم که در کنار هم، فضایی پاک و دوستداشتنی را ساختهایم.
پس بیاییم در حفظ پاکی و زیبایی این محیط بکوشیم و با رعایت نظافت و احترام به یکدیگر، مدرسهای شاد و پرنشاط داشته باشیم.

انشایی با موضوع فضای مدرسه، به زبان ادبی و تصویری، برای دانشآموزان تهیه شده است. هدف از این متن، آشنایی بیشتر با شیوهی درست نوشتن و تقویت توانایی نگارش است. با ما همراه باشید.
موضوع انشا محیط مدرسه
در انتهای خیابانی پر از درختان سبز و پرشکوه، یک مدرسه قدیمی و بااصالت قرار داشت. وقتی یکی از دوستانم به سن تحصیل رسید و به آنجا رفت، من روزشماری میکردم و با کمک مادر روزها را میشمردم تا این که شش ساله شدم. صحنه اولین باری که پا به فضای مدرسه گذاشتم، مثل یک نقاشی زیبا در خاطرم نقش بسته که هرگز فراموش نمیشود.
پیرمردی با موهای سفید برفی، روی یک نیمکت آهنی کهنه نشسته بود. بچهها کنار پدر و مادرهایشان ایستاده بودند و منتظر بودند تا مدیر مدرسه زنگ آغاز سال تحصیلی را به صدا درآورد. مدرسه پر از رنگهای شاد و گرم بود؛ انگار رنگینکمان تمام رنگهایش را به دیوارهای مدرسه بخشیده بود و هر دیوار به یک رنگ درخشیده بود.
زمین ورزش با یک نرده توری محصور شده بود. توپهای والیبال، بسکتبال و فوتبال، بعد از سه ماه استراحت تابستانی، دوباره سرحال و مرتب در سبدهای خود چیده شده بودند. وقتی از پلهها بالا رفتم، روبانهای رنگی و درخشان مثل آفتاب از سقف آویزان بودند. پلهها آنقدر تمیز و براق بودند که گویی الماسند و حس میکردم اولین کسی هستم که روی آنها قدم میگذارد.
وقتی به کلاس رسیدم، کنار پنجره رفتم. از آن بالا، تمام حیاط مدرسه پیداست. فضای مدرسه از آن بالا واضحتر و زیباتر به نظر میرسید. صدای خنده و شادی بچهها همه جای مدرسه پیچیده بود.
وقتی زنگ تفریح خورد، نوبت خوردن خوراکیها شد. نردههای کنار پلهها مثل محافظانی مهربان از بچهها مراقبت میکردند تا موقع بالا و پایین رفتن آسیبی نبینند. معلمان و مسئولان مدرسه با لبخند و مهربانی، دانشآموزان را به سمت حیاط هدایت میکردند. فضای مدرسه پر از صفا و گرمی بود. بچههایی که تا چند ساعت پیش همدیگر را نمیشناختند، حالا مثل دوستان قدیمی یکدیگر را صدا میزدند.
مدرسه قدیمی، بیآن که خودش بداند، با محیط دلنشین و قشنگش به جایی پر از شادی تبدیل شده بود تا کودکان روزهای خوبی را در آن سپری کنند.
انشا درباره اولین روز مدرسه
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی