عصای پدربزرگ، برای من فقط یک چوب ساده نیست. این عصا، یک دنیا خاطره و داستان را با خودش حمل میکند.
هر بار که آن را در دستان پدربزرگ میبینم، یاد راههای طولانی و سختی میافتم که او در زندگی پیموده است. این عصا، مانند یک دوست وفادار، همیشه در کنارش بوده و در مسیرهای ناهموار، تکیهگاه مطمئنی برایش بوده است.
گاهی که پدربزرگ با عصایش روی زمین میزند، صدایش برای من شبیه یک موسیقی آشناست. این صدا، یادآور روزهایی است که او در کوچههای قدیمی شهر قدم میزد و با همین عصا به درختان و سنگها اشاره میکرد و برایم از گذشتهها میگفت.
روی دسته این عصا، جای دست پدربزرگ به خوبی دیده میشود. این نشان میدهد که چقدر از عمرش را با این وسیله سپری کرده است. گاهی فکر میکنم که اگر این عصا میتوانست حرف بزند، چه داستانهای جالبی از پدربزرگ و جوانیاش برایم تعریف میکرد.
عصای پدربزرگ برای من نماد تجربه و دانایی است. انگار تمام خرد و مهربانی پدربزرگ در این چوب ساده جمع شده است. من دوست دارم زمانی که بزرگ شدم، این عصا را به یادگار نگه دارم تا همیشه پدربزرگ و درسهای زندگیاش را به خاطر داشته باشم.

عصای پدربزرگ، یادگاری خاطرهانگیز و پراحساسی است که میتواند موضوع یک انشای زیبا و توصیفی باشد. این متن برای دانشآموزان عزیز تهیه شده تا با شیوهی نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا عصای پدربزرگ
پدربزرگ، همانطور که از لقبش مشخص است، بزرگ و رئیس خانواده محسوب میشد. او مردی بلندقامت و قویهیکل بود. اما مشخصه اصلی او، عصایش بود. از بزرگترین عضو خانواده بعد از پدربزرگ، تا کوچکترین نوه، همه میدانستند که هیچکس حق ندارد به این عصا نزدیک شود، چه برسد به اینکه آن را لمس کند. ظاهر عصا هم بسیار عجیب بود. یک چوب استوانهای شکل بود که ریسمانی تیرهرنگ به دور آن پیچیده شده بود. در قسمت بالای آن، یک سنگ قرمز و بسیار شفاف قرار داشت که آدم حتی از فاصله چند قدمی میتوانست تصویر صورتش را در آن ببیند. اسم این عصا، اژدها بود.
این عصا در واقع یک میراث خانوادگی بود که از پدرِ پدربزرگ به او رسیده بود. به دست آوردن چنین میراثی در خانوادهای که چندین پسر داشت، کار سادهای نبود. هر وقت که رئیس خانواده تصمیم میگرفت عصا را به یکی از جوانان نسل بعد بدهد، یک آزمون ویژه برگزار میشد. در این آزمون، حرف و صحبت نقش چندانی نداشت، بلکه قدرت فکر و توانایی جسمی فرد بود که برنده را مشخص میکرد. در نسل پدربزرگ، این آزمون به این شکل بود که عصا را توی یک چاه تاریک میانداختند و یک شیر قوی هم نگهبان چاه بود. هر جوانی که راه حل بهتری ارائه میداد، اجازه داشت روشش را امتحان کند و دیگران شانس خود را از دست میدادند. با وجود تمام این دشواریها برای به دست آوردن عصای اژدها، پدربزرگ به ما اجازه نمیداد حتی سایهمان هم به آن بخورد.
در افسانههای خانوادگی ما آمده که این عصا را یک جادوگر برای نیای ما ساخته تا او بتواند بر بیماریاش غلبه کند و دوباره روی پاهای خودش بایستد. میگویند از آن زمان به بعد، این عصا از همه اعضای خانواده محافظت کرده است. البته نمیتوان خیلی روی افسانهها حساب کرد؛ چون گاهی این داستانها فقط ساخته ذهن آدمها هستند و ممکن است واقعیت نداشته باشند. اما من هنوز هم امیدوارم که روزی صاحب این عصا شوم و راز پنهان درون آن را کشف کنم.
انشا درباره عینک مادر بزرگ
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی