انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ

انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

صندوقچه مادربزرگ، گنجینه‌ای پر از خاطرات است. این صندوق چوبی کوچک، دنیایی از یادها را در خود نگه داشته است.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا از زبان عروسک پشت ویترین.

وقتی درش را باز می‌کنی، بوی عطر قدیمی و خوشی به مشام می‌رسد که آدم را به سال‌های دور می‌برد. داخل آن، عکس‌های سیاه و سفیدی هست که چهره‌های آشنا و غریبه را نشان می‌دهد. بعضی از این عکس‌ها مربوط به روزهای جوانی پدربزرگ و مادربزرگ است.

یک جلد قرآن کوچک و کهنه هم در آن وجود دارد که همیشه در کنار یک تسبیح نگهداری می‌شود. مادربزرگ هر روز با این تسبیح ذکر می‌گوید.

در کنار این چیزها، چند تکه پارچه ابریشمی رنگارنگ و یک جفت گوشواره قدیمی هم دیده می‌شود. مادربزرگ می‌گوید این گوشواره را در روز عروسی‌اش به گوش داشته است.

اما باارزش‌ترین چیز inside the box، خاطراتی است که با هر وسیله گره خورده است. هر بار که مادربزرگ درب صندوقچه را باز می‌کند، داستان‌های تازه‌ای از گذشته تعریف می‌کند. این صندوقچه فقط یک جعبه چوبی نیست، بلکه گنجینه‌ای از زندگی است که از یک نسل به نسل دیگر منتقل می‌شود.

انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ

در کمد اتاق مادربزرگ، یک صندوقچه قدیمی وجود داشت که همیشه مرا کنجکاو می‌کرد. روی آن با گل‌های کوچکی تزئین شده بود و بوی خوش عتیقه می‌داد. یک روز مادربزرگ کلید کوچک صندوقچه را آورد و در را باز کرد. داخل آن پر از یادگاری‌های قدیمی بود: یک جفت گوشواره نقره، چند عکس سیاه و سفید، یک روسری ابریشمی و یک قرآن کوچک. هر کدام از این وسایل داستانی داشتند؛ داستان‌هایی از جوانی مادربزرگ، از شادی‌ها و غصه‌هایش. آن روز فهمیدم که این صندوقچه فقط یک جعبه چوبی نیست، بلکه گنجینه‌ای از خاطرات است.

موضوع انشا صندوقچه مادربزرگ

در اتاق مادربزرگم، یک جعبه چوبی کهنه بود که رویش یک پارچه زیبا با نقش و نگار پوشانده شده بود. این جعبه از بچگی برای من پر از رمز و راز بود. هر بار که به دیدنش می‌رفتیم، چشم‌هایم دنبال همان صندوقچه می‌گشت و دوست داشتم بدانم چه چیزهایی داخل آن است.

مادربزرگ با لبخند می‌گفت: «این صندوقچه پر از یادهاست، نه فقط چیزهای معمولی.» من آن موقع حرفش را درست نمی‌فهمیدم. برای من فقط یک جعبه چوبی با قفل بود. اما یک روز که تنها با او بودم، پرسید: «دلت می‌خواهد آن را باز کنیم؟» با خوشحالی گفتم: «آره!» و او کلید کوچکی را از لای روسری‌اش درآورد.

وقتی در صندوقچه باز شد، بوی روزهای قدیم در فضا پیچید. بوی گل‌های خشک، پارچه‌های کهنه و یادهای گذشته. داخلش چند عکس قدیمی سیاه و سفید بود، یک روسری گلدار، چند نامه، تسبیحی که مال مادربزرگش بود، یک قوطی فلزی کوچک و یک عروسک پارچه‌ای که خودش در بچگی درست کرده بود.

مادربزرگ هر چیزی را که از صندوقچه بیرون می‌آورد، درباره‌اش برایم تعریف می‌کرد. از روزهای جوانی، از وقتی که پدربزرگ را دیده بود، از نامه‌هایی که برای هم نوشته بودند و روسری که روز عروسی به سر داشت. من با دقت به حرف‌هایش گوش می‌دادم. آن روز فهمیدم این صندوقچه فقط یک جعبه چوبی نیست، بلکه گنجینه‌ای از زندگی اوست. هر چیزی در آن، داستانی داشت؛ داستانی از عشق، شادی، غم و امید.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد نعمت های خدا.

وقتی به عروسک پارچه‌ای نگاه کردم، گفت: «این را با پارچه‌های اضافی و نخ خودم ساختم، چون آن زمان اسباب‌بازی‌های آماده نداشتیم. اما این عروسک برای من از همه اسباب‌بازی‌ها ارزشمندتر بود، چون با دستان خودم ساخته بودمش.» از حرف‌هایش فهمیدم که گاهی چیزهای ساده، بیشترین ارزش را دارند.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد صبحانه.

آن روز، صندوقچه مادربزرگ به من یاد داد که زندگی فقط در لحظه‌های حال نیست، بلکه در یادهایی است که در دل نگه می‌داریم. مادربزرگم گفت: «یک روز تو هم صندوقچه مخصوص خودت را خواهی داشت. مهم نیست چه چیزهایی داخلش باشد، مهم این است که هر کدام برایت یادآور خاطره‌ای باشند.»

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا با تضاد معنایی روز و شب.

برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا با تضاد معنایی مرگ و زندگی سر بزنید.

از آن روز به بعد، من هم چیزهایی که برایم مهم بودند را جمع کردم؛ مثل دفترچه خاطراتم، عکسی با دوستانم، نوشته‌ای از مادرم، سنگی که از کنار دریا برداشته بودم… شاید سال‌ها بعد، این چیزها هم برای من به اندازه صندوقچه مادربزرگ پر از معنی باشند.

برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد ستاره دنباله‌ دار سری سر بزنید.

اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا از زبان قایق را از دست ندهید.

برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا در مورد طعم لواشک سر بزنید.

مقاله انشا در مورد گل نرگس منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.

انشا طنز درباره عینک مادر بزرگ
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *