در کلاس ما یک صندلی خاص وجود دارد که به آن “صندلی صمیمیت” میگوییم. این صندلی فقط یک وسیله معمولی برای نشستن نیست، بلکه نماد دوستی و محبت است.
هر وقت یکی از ما احساس تنهایی کند، ناراحت باشد یا با دوستی دچار مشکل شده باشد، روی این صندلی مینشیند. این کار مانند یک علامت است به دیگران که میگوید: “من امروز به یک دوست نیاز دارم.”
به محض اینکه کسی روی صندلی صمیمیت مینشیند، بقیه بچههای کلاس به سراغش میروند. بعضی با او صحبت میکنند، بعضی به حرفهایش گوش میدهند، و بعضی فقط در سکوت کنارش میمانند تا بداند تنها نیست.
این صندلی به ما یاد داده که در کنار هم درس بخوانیم، با هم بازی کنیم و در مشکلات نیز کنار هم باشیم. صندلی صمیمیت باعث شده کلاس ما فقط یک جای درس خواندن نباشد، بلکه مانند یک خانواده باشد که همه در شادی و ناراحتی یکدیگر شریک هستند.
روزی که این صندلی خالی بماند، بهترین روز است چون نشان میدهد همه ما شاد و آرام هستیم. اما وقتی کسی روی آن مینشیند، ما همگی یاد میگیریم که چگونه با مهر و محبت، دل یکدیگر را شاد کنیم.

صندلی صمیمیت
در گوشهای از اتاق، صندلی کهنی قرار دارد که گویی رازهای بسیاری در دل خود پنهان کرده است. چوبش بوی خاطرات قدیمی میدهد و رویهاش از گرمای نشستن عزیزان، نرم و نوازشگر شده است. این صندلی تنها یک وسیله نیست؛ گواه روزهایی است که در کنار هم گذراندهایم.
هر بار که کسی روی آن مینشیند، گویی داستانی تازه آغاز میشود. گاهی جای پدربزرگ است که با قصههایش دنیایی از شگفتی میآفریند، و گاهی مادری که با لبخندش آرامش را به خانه هدیه میدهد. این صندلی، نماد با هم بودن و لحظههای شیرین زندگی است.
صندلی صمیمیت به ما یادآوری میکند که گاهی سادهترین چیزها، عمیقترین احساسات را در خود جای دادهاند. پس بیاییم قدر این همنشینیها را بدانیم و فضای خانه را از مهر و محبت لبریز کنیم.
موضوع انشا صندلی صمیمیت
یک روز گرم تابستانی، با دوستانم قرار گذاشتیم بازی “صندلیبازی” را انجام دهیم. این بازی همیشه برای ما پر از شور و شادی بود. اما این بار، یک قاعدهی تازه به آن اضافه کردیم: “صندلی صمیمت”. طبق این قانون، اگر کسی از پیدا کردن صندلی خالی بازمیماند، یکی از دوستانش او را در آغوش میگرفت و هر دو با هم روی یک صندلی مینشستند. این ایده باعث میشد احساس نزدیکی و مهربانی بیشتری بینمان جریان پیدا کند.
بازی شروع شد و همه با انرژی دور هم جمع شدیم. اول همه چیز به خوبی پیش میرفت و هرکس سعی میکرد سریعتر بنشیند تا از بازی حذف نشود. من با شوق به چهرههای خندان دوستانم نگاه میکردم و میدیدم چقدر از این تغییر ساده در بازی لذت میبرند. این بار، فقط سرعت و رقابت مطرح نبود؛ باید به هم کمک میکردیم و این حس زیبایی داشت. هر بار که یکی از دوستانمان جا میماند، بقیه او را تشویق میکردند که نگران نباشد و بلافاصله کسی پیشقدم میشد تا او را بغل کند و روی صندلی صمیمیت کنار هم بنشینند.
صندلی صمیمیت به ما یادآوری کرد که دوستی واقعی یعنی دستِ یکدیگر را گرفتن و در لحظات سخت کنار هم بودن.
وقتی بازی تمام شد، همه خسته اما سرشار از احساس خوب بودیم. آن روز نه تنها بازی کردیم، بلکه ارزش راستیهای دوستانه و گرمای با هم بودن را نیز تجربه کردیم. هنوز هم با یادآوری آن روز، لبخندی بر لبانم نقش میبندد. هرکدام از ما با خاطرهای شیرین و قلبی پر از مهر به خانه بازگشتیم.
صندلی صمیمیت به ما نشان داد که همیشه باید پشتیبان یکدیگر باشیم. این صندلی فقط یک وسیلهی بازی نبود، بلکه فرصتی بود تا مهر و دوستیمان را عمیقتر کنیم. همهی ما فهمیدیم که بهترین کار در زندگی، در آغوش کشیدن یکدیگر و با هم بودن است.
آن روز برایم نماد دوستیهای ناب و لحظات شاد در کنار دوستان است. آرزو میکنم همیشه چنین روزهایی در زندگیام تکرار شود و در کنار کسانی باشم که به وجودشان افتخار میکنم.
انشا در مورد صندلی شکسته
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی