خواهرم، گنجینه کوچک خانه ما
وقتی به خانه میآیم، اولین چیزی که میبینم چشمان قشنگ و مشتاق خواهرم است. او مثل یک فرشته کوچک است که همیشه در کنارم است. او هنوز خیلی کوچک است و حرف نمیزند، اما با نگاهش همه چیز را میگوید.
وقتی او را در آغوش میگیرم، بوی خوبش قلبم را سرشار از شادی میکند. دستان کوچک و نرمش را که به صورتم میزند، احساس میکنم تمام خستگیهایم از بین میرود. دوست دارم برایش شعر بخوانم و با او بازی کنم. وقتی میخندد، گویی تمام خانه از نور خندههایش روشن میشود.
او معصوم و بیگناه است و دنیا را فقط از دریچه مهربانی میبیند. من همیشه سعی میکنم مراقب او باشم و او را خوشحال کنم. دوست دارم وقتی بزرگتر شد، برایش قصه بگویم و در درسهایش به او کمک کنم.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد اگر من دانشمند بودم را بخوانید.
خواهر کوچک من، تو بهترین هدیه خدا به خانواده ما هستی. وجودت خانه ما را پر از عشق و شادی کرده است. من همیشه قدردان این نعمت بزرگ هستم و قول میدهم بهترین خواهر بزرگتر برایت باشم.
توصیه میشود به مطالعه مقاله انشا در مورد اگر من یک نویسنده بودم ادامه دهید.

انشایی با موضوع خواهر کوچکتر به سبکی ادبی و تصویری برای دانشآموزان تهیه شده است تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت توانایی نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا خواهر کوچکتر
من با مادربزرگم در خانه نشسته بودیم و منتظر آمدن خواهر کوچکم بودیم. همه اسباببازیهایم را چیده بودم و کنار هم مرتب کرده بودم. فکر میکردم پدر و مادرم به زودی در را باز میکنند و دست یک دختربچه را گرفته و با خود میآورند. وقتی زنگ در به صدا درآمد، با بیقراری منتظر شدم تا از پلهها بالا بیایند. وقتی مادر وارد شد، دیدم یک عروسک در بغل دارد. با خوشحالی گفتم: «چه خوب! او هم مثل من عروسک دارد!» مادر خندید و گفت: «این عروسک نیست؛ این خواهر کوچولوی توئه!» این اولین باری بود که خواهرم را میدیدم. او تازه به دنیا آمده بود و هنوز نمیتوانست حرف بزند یا راه برود. حتی برای غذا خوردن هم به دیگران نیاز داشت. صورتش مثل یک غنچه تازه بازشده، قشنگ و ناز بود. موهای کمپشت و نازکی هم داشت که مثل عروسکهای کهنه، موهاشان کمکم میریزد.
پوستش نرم و لطیف مثل پنبه بود. روزها میگذشت و من بزرگتر شدن او را میدیدم. هر روز قویتر از دیروز میشد و گونههایش مثل هلوهای تازه، سرخ و خوشرنگ بود. وقتی من به مدرسه رفتم، خواهرم دیگر میتوانست راه برود و حتی کمی بدود. مثل یک نهال کوچک بود که آرامآرام رشد میکرد. خندههای شاد او مثل یک آهنگ قشنگ، همهی خانه را پر میکرد و دل ما را شاد میکرد. یادم هست اولین کلمهای که گفت، اسم من بود. آنقدر خوشحال شدم که گریه کردم و او را بغل کردم. من مثل یک مادر از او مراقبت میکردم. وقتی مادر بیرون میرفت، نگهداری از خواهرم به من سپرده میشد. ما روزهای خوب و خوشی را در کنار هم گذراندیم. کمککم رابطهی ما عمیقتر شد و تبدیل به بهترین دوستهای هم شدیم.
اگر سوالاتی دارید، مقاله انشا در مورد “نه” گفتن به شما کمک خواهد کرد.
انشا یک روز خوب با خانواده
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی