انشا در مورد توپ پلاستیکی

انشا در مورد توپ پلاستیکی

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

توپ پلاستیکی، یکی از ساده‌ترین و در عین حال دوست‌داشتنی‌ترین اسباب‌بازی‌هاست. این توپ‌های سبک و رنگارنگ، شادی و تحرک را به زندگی ما می‌آورند.

این توپ‌ها را از ماده‌ای به نام پلاستیک می‌سازند. پلاستیک مادۀ سبکی است و به همین خاطر است که توپ پلاستیکی به راحتی در دستان کوچک کودکان جا می‌گیرد و به آسانی به این سو و آن سو پرتاب می‌شود. رنگ‌های شاد و درخشان آن، چشم‌ها را به خود خیره می‌کند و باعث شادی و هیجان می‌شود.

کار کردن با این توپ بسیار آسان است. می‌توانی آن را پرتاب کنی، با پایت به آن ضربه بزنی، یا با دوستانت یک بازی گروهی پرتحرک راه بیندازی. گاهی فقط غلتاندن آن روی زمین یا تلاش برای گرفتنش وقتی در هواست، خودش یک دنیا سرگرمی است.

این توپ‌های کوچک، دوستان خوبی برای ساعت‌های تنهایی یا با هم بودن هستند. آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که گاهی ساده‌ترین چیزها می‌توانند بیشترین لذت و شادی را برایمان به ارمغان بیاورند.

انشا در مورد توپ پلاستیکی

توپ کوچک پلاستیکی، این یار همیشه حاضر بازی‌های کودکانه، گاهی قهرمان یک مسابقه هیجان‌انگیز است و گاهی تنها همراه تنهایی‌های ما. این بار می‌خواهیم با نگاهی تازه و بیانی ساده، داستان این همبازی پرجنب‌وجوش را مرور کنیم. در ادامه، با مهارت‌های نوشتاری و شیوه توصیف یک شیء آشنا می‌شویم.

موضوع انشا توپ پلاستیکی

از وقتی که یادم می‌آید، کنار پدرم در کوچه بازی می‌کردم. پدر یک توپ پلاستیکی برایم خریده بود که دو رنگ داشت. این توپ با بقیه توپ‌هایم خیلی فرق داشت. توی آن باد نبود و لازم نبود مدتی یک بار دوباره آن را باد کنم.

کم‌کم بزرگ شدم. وقتی دوست‌های بیشتری پیدا کردم، دیگر پدرم با من بازی نمی‌کرد. یک روز، وسط بازی، یکی از دوستانم توپ را محکم شوت کرد و توپ high در هوا رفت. همه ما ترسیده بودیم و نمی‌دانستیم چه می‌شود. خوشبختانه توپ پایین آمد، اما متأسفانه جای خوبی نیفتاد.

توپ با سرعت به پنجره خانه پیرمرد همسایه برخورد کرد. من بیشتر از شکسته شدن شیشه، نگران توپ قدیمی‌ام بودم. از بچگی با آن توپ بازی کرده بودم و حالا نمی‌دانستم پیرمرد چه کارش می‌کند. پدرم قبلاً گفته بود این پیرمرد زمانی معلم ورزش بوده، اما حالا که سنش بالا رفته، دیگر از خانه بیرون نمی‌آید و همیشه تنهاست. با خودم فکر می‌کردم حتماً آدم خیلی خشنی است.

چند لحظه بعد، پیرمرد پشت پنجره ظاهر شد و توپ من را در دستش دیدم. بعد ناگهان از دیدرس خارج شد. کمی بعد، با یک توپ نو و محکم از خانه بیرون آمد و پیشنهاد داد که با هم بازی کنیم. من و دوستانم با تعجب پذیرفتیم. آن توپ ساده باعث شد پیرمرد از لاک تنهایی خود بیرون بیاید و دوباره به زندگی اجتماعی برگردد.

موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *