گاهی پیش میآید که در سکوت شب، یا در میان شلوغی روز، ناگهان فکری به ذهنم خطور میکند: “اگر روزی من نباشم، چه میشود؟” این فکر، یک حس سنگین و سرد را در دلم به جا میگذارد. این احساس، ترس از مرگ است.
من از این میترسم که روزی تمام چیزهایی که دوست دارم را ترک کنم. آغوش گرم پدر و مادرم، خندههای دوستانم، و حتی لذت دیدن یک طلوع آفتاب زیبا. فکر نبودن و از دست دادن همه این لحظههای قشنگ، برایم سخت است.
گاهی به آسمان نگاه میکنم و به این فکر میافتم که جهان چقدر بزرگ و قدیمی است و من در مقابل آن چقدر کوچک و گذرا هستم. این فکر مرگ را به یادم میآورد و باعث میشود احساس تنهایی کنم.
اما سعی میکنم با این ترس کنار بیایم. به خودم یادآوری میکنم که مرگ بخشی از زندگی همه موجودات است، مثل فصلهای سال که میآیند و میروند. در عوض، این فکر به من انگیزه میدهد که از زمانم بهتر استفاده کنم. باعث میشود بیشتر به خانوادهام محبت کنم، با دوستانم مهربان باشم و از هر روز زندگی نهایت لذت را ببرم.
شاید این ترس همیشه با من باشد، اما من تصمیم گرفتهام که اجازه ندهم بر زندگیام سایه بیندازد. میخواهم به جای فکر کردن به پایان راه، بر زیباییهای مسیر تمرکز کنم و زندگیام را پر از خاطرات خوب و ارزشمند کنم.

انشایی با موضوع ترس از پایان زندگی، به سبکی ادبی و تصویری برای دانشآموزان فراهم شده است تا با شیوهی نگارش و هنر نوشتن بیشتر آشنا گردند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا ترس از مرگ
مرگ موضوعی است که همه ما، دیر یا زود، به آن فکر میکنیم. ممکن است برای بعضیها ترسناک به نظر برسد و برای بعضی دیگر، تنها یک بخش عادی از زندگی. من هم گاهی اوقات از مرگ میترسم. اما ترس من بیشتر به از دست دادن کسانی مربوط میشود که دوستشان دارم؛ مثل پدر و مادرم یا پدربزرگ و مادربزرگم.
اولین باری که مرگ برایم واقعی شد، وقتی بود که مادربزرگم در بیمارستان بستری شد. آن روزها خیلی ناراحت بودم و هر شب دعا میکردم که حالش بهتر شود. نمیتوانستم دنیایی را بدون صدای گرم و مهربانش تصور کنم. خوشبختانه او بهبود پیدا کرد، اما آن تجربه به من فهماند که چقدر از نبودن عزیزانم هراس دارم.
این ترس، اصلاً چیز عجیبی نیست. همه آدمها در طول زندگی خود این احساس را تجربه میکنند. مرگ به معنای پایان زندگی در این دنیاست و از آنجا که نمیدانیم بعد از آن چه میشود، این ناشناختگی باعث نگرانی میگردد. با این حال، وقتی عمیقتر فکر میکنیم، درمییابیم که مرگ هم بخشی از روند زندگی است؛ همانطور که متولد میشویم، روزی هم از دنیا میرویم.
در دین ما آمده که مرگ پایان راه نیست، بلکه آغاز زندگی دیگری است. اگر در این دنیا انسانهای خوبی باشیم، پس از مرگ نیز در آسایش خواهیم بود. این باورها به من آرامش میدهد و ترسم را کمتر میکند. هر بار که به این موضوع فکر میکنم، با خود میگویم: «پس باید در زمان حیاتم، انسان خوبی باشم و کارهای درست انجام دهم.»
گاهی هم فکر میکنم اگر هیچکس هرگز نمیمرد، دنیا چقدر شلوغ میشد و دیگر جایی برای تازهها نبود. مرگ به ما یادآوری میکند که زمان محدود است و باید قدر لحظهها را بدانیم و با محبت بیشتری با یکدیگر رفتار کنیم.
من تصمیم گرفتهام که به جای ترسیدن از مرگ، بیشتر به زندگی عشق بورزم. سعی میکنم هر روزم را با شادی، کوشش، محبت و امید بگذرانم. اگر کارهای نیک انجام دهیم و دل دیگران را شاد کنیم، حتی پس از رفتنمان، یاد و خاطرهی خوب ما در دل مردم زنده خواهد ماند.
ترس از مرگ طبیعی است، اما نباید بگذاریم این ترس بر زندگی ما سایه بیندازد. به جای نگرانی، باید زندگیمان را سرشار از نیکی، عشق و خاطرات زیبا کنیم. اگر با ایمان، مهربانی و شهامت زندگی کنیم، آنگاه از مرگ نخواهیم ترسید؛ زیرا میدانیم آنچه از ما به جا میماند، خوبیهای ماست.
بیشتر بخوانید: انشای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی