اگر من به جای یک دانش آموز، یک پرستو بودم، چه دنیای شگفتانگیزی را تجربه میکردم!
آن وقت میتوانستم با بالهای نازک و ظریفم در آسمان آبی پرواز کنم. از بالای کوههای بلند، جنگلهای سرسبز و رودخانههای درخشان گذر میکردم. میرفتم تا با خورشید دوست شوم و با ابرها بازی کنم.
اگر پرستو بودم، دیگر نگران درس و مشق و امتحان نبودم. اما کارهای مهم دیگری داشتم. باید لانهای نرم و امن برای جوجههایم میساختم. باید به آنها پرواز کردن یاد میدادم و با هم به سرزمینهای گرم سفر میکردیم تا زمستان سرد را سپری کنیم.
پرستو بودن یعنی آزادی. یعنی اینکه میتوانی هر جایی که دوست داری باشی و هر آوازی که دلت میخواهد بخوانی. اما این را هم میدانستم که پرستو بودن همیشه هم آسان نیست. باید از طوفانها و شکارچیان فرار میکردم و همیشه مراقب خانوادهام میبودم.
با این همه، اگر فرصتی بود که یک پرستو باشم، حتی برای یک روز، این شانس را غنیمت میشمردم تا دنیا را از بالا ببینم و طعم شیرین آزادی را زیر بالهایم حس کنم.

اگر میتوانستم یک پرستو باشم، چه دنیای شگفتانگیزی را تجربه میکردم! در این انشا میخواهیم با هم سفری خیالی به زندگی یک پرستو داشته باشیم و با نگاهی تازه به دنیای اطراف بنگریم. این متن به شیوهای ادبی و توصیفی نوشته شده است تا به شما دانشآموزان عزیز در تقویت مهارت نوشتاری و قدرت تخیل کمک کند. با ما همراه شوید تا ببینیم چگونه میتوان با کلمات، دنیایی جدید آفرید.
موضوع انشا اگر من یک پرستو بودم
اگر من یک پرستو میشدم، زندگیم از این رو به آن رو میگردید. دیگر لازم نبود روی زمین راه بروم یا به مدرسه بروم. در عوض، در آسمان بیکران پرواز میکردم و هر کجا که دلم میخواست، میرفتم. آسمان گسترده، خانهٔ من میشد. هر صبح، همراه با برآمدن آفتاب، بال میگشودم و به سوی دوردستها حرکت میکردم. هیچ مانعی بر سر راهم نبود و از هر چه در مسیرم قرار میگرفت، لذت میبردم.
اگر پرستو بودم، با دیگر پرستوها همراه میشدم و دستهجمعی در آسمان به پرواز درمیآمدیم. با هم به جستوجوی دنیا میپرداختیم؛ از جنگلها و دریاها گرفته تا کوههای بلند و صحراهای گسترده. در هر فصل، به منطقهای تازه سفر میکردیم و از تماشای طبیعتهای زیبا و گوناگون شاد میشدیم. وقتی بهار از راه میرسید، بر فراز باغها و مزرعهها و گلهای رنگارنگ پرواز میکردیم. صدای وزیدن باد میان پرهایمان به گوش میرسید و این حس آزادی را بیشتر میکرد.
یکی از تجربههای من به عنوان یک پرستو، سفرهای طولانی مهاجرت بود. با آغاز فصل سرما، به همراه گروهی از پرستوهای دیگر، به سوی سرزمینهای گرمتر حرکت میکردیم. راههای دراز و پرخطر را طی میکردیم تا به جایی برسیم که هوایش برایمان مناسب باشد. در این سفرها، گاهی با توفانهای سهمگین و بادهای تند روبرو میشدیم، اما هرگز از پا نمینشستیم و با یکدیگر، متحد و قدرتمند، راهمان را ادامه میدادیم.
اگر پرستو بودم، روی درختان بلند یا نزدیک برکههای روشن، لانهای کوچک و دلباز برای خودم میساختم. لانهام پناهگاهی امن و آرام بود و در آن از خستگی سفرها به استراحت میپرداختم. در آن لحظات، حس میکردم تمام دنیا از آنِ من است و هیچ غصهای نمیتواند مرا آزار دهد.
اگر من یک پرستو میبودم، میتوانستم بدون هیچ محدودیتی به هر جا سر بزنم. از بالا به شهرها و روستاها نگاه میکردم و آدمها را تماشا میکردم. شاید از بالای خانههایی که بوی نان گرم از آنها میآمد، گذر میکردم، یا در کنار رودخانههایی که صدای آبشان دلها را آرام میکرد، فرود میآمدم. این آزادی، برایم یک موهبت بود و از اینکه میتوانستم همه جای دنیا را ببینم، احساس خوشبختی میکردم.
اگر پرستو بودم، هر لحظه از زندگیام با پرواز و آزادی میگذشت. هیچ قفس و هیچ دیواری نمیتوانست مرا زندانی کند. شاید روزی، وقتی پروازم به پایان میرسید، در یک غروب زیبا، روی شاخهای کوچک مینشستم و با لبخند، همه سفرها و خاطرات زندگیام را به یاد میآوردم.
انشا اگر من طوطی بودم
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی