اگر من یک صندلی بودم، زندگی من شکل دیگری داشت. من در گوشهای از خانه، کلاس یا دفتر کار قرار میگرفتم و هر روز شاهد رویدادهای گوناگونی بودم.
صبحها، دانشآموزان با نشستن روی من، درس میخواندند و به صحبتهای معلم گوش میدادند. گاهی یکی از آنها خسته میشد و کمی جابهجا میشد، اما من بدون اعتراض، وظیفه خودم را انجام میدادم. در خانه، اعضای خانواده هنگام غذا خوردن یا تماشای تلویزیون روی من مینشستند و لحظات شاد و گاهی غمگین خود را با من تقسیم میکردند.
اگر من صندلی بودم، دوست داشتم همیشه مفید باشم. حتی اگر کسی خسته بود، با استراحت روی من، انرژی دوباره پیدا میکرد. من از اینکه میتوانستم به دیگران کمک کنم تا راحت باشند، خوشحال میشدم.
اما گاهی اوقات، اگر کسی مرا با بیدقتی جابهجا میکرد یا روی من میپرید، ناراحت میشدم. من هم مانند انسانها نیاز به مراقبت دارم تا بتوانم مدتها خدماتم را ارائه دهم.
در پایان، اگر من صندلی بودم، سعی میکردم بهترین دوست برای کسانی باشم که به من نیاز دارند. بدون حرف زدن، اما با حضور همیشگی، همراهی قابل اعتماد برای آنها میشدم.

اگر من یک صندلی بودم، چه احساسی داشتم؟ چه داستانهایی میتوانستم تعریف کنم؟ این متن ادبی و خیالانگیز را بخوانید تا با دنیای نوشتن و روش ساختن جملات زیبا بیشتر آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا اگر من صندلی بودم
اگر یک صندلی بودم، به جای راه رفتن، در جایی آرام میایستادم. شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما زندگی یک صندلی همیشه پر از اتفاقهای تازه و جذاب است. من میتوانستم هر روز میزبان آدمهای گوناگونی باشم و از خاطرات و رازهایشان باخبر شوم، بدون اینکه حرفی بزنم.
اگر صندلی بودم، شاید توی یک کلاس درس بودم. دانشآموزان هر روز سر جایم مینشستند و به حرفهای معلم گوش میدادند. بعضیهایشان پرجنبوجوش بودند و مدام تکان میخوردند، بعضی دیگر آرام و ساکت. من میتوانستم احساس هر کدام را درک کنم. در روز امتحان، نگرانی و دلشوره آنها را حس میکردم و وقتی زنگ تفریغ میخورد و کلاس خالی میشد، آرامش عمیقی همهجا را فرامیگرفت.
اگر صندلی بودم، ممکن بود در اتاق پذیرایی یک خانه باشم. جایی که اعضای خانواده دور هم جمع میشدند و از روزشان میگفتند. من صدای خندههای بچهها و صحبتهای بزرگترها را میشنیدم. گاهی هم مهمانهای تازهواردی داشتم که هنوز با فضای خانه آشنا نبودند. من با سکوت و صبوری سعی میکردم به آنها آرامش بدهم تا احساس راحتی کنند.
اگر صندلی بودم، شاید در کتابخانه بودم. جایی که افراد برای خواندن کتاب میآمدند و ساعتی را کنارم سپری میکردند. بعضی با شوق و ذوق کتاب ورق میزدند، بعضی دیگر در سکوت غرق مطالعه میشدند. در آن لحظات، من هم همراه آنها به دنیای داستانها سفر میکردم و با هر صفحهای که ورق میخورد، گویی بخشی از ماجرا میشدم.
با این همه، اگر صندلی بودم، گاهی تنها میشدم. چون نمیتوانستم حرف بزنم یا احساساتم را بیان کنم. فقط در جایم ثابت میماندم و منتظر مینشستم تا کسی پیشم بیاید. با این حال، همیشه سعی میکردم کارم را درست انجام دهم.
شاید به همین دلیل باشد که صندلی بودن، آنقدرها هم ساده نیست. من میدانستم هر بار کسی روی من مینشیند، به من اطمینان کرده است. این اعتماد، برایم بسیار ارزشمند بود. همیشه در جایی که بودم، ثابت و پابرجا میماندم تا وقتی کسی به من نیاز دارد، بتواند روی من حساب کند و لحظات خوبی را سپری کند.
پیشنهادی: انشای خواندنی در مورد اگر من …
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی