انشا در مورد اگر خورشید بودم

انشا در مورد اگر خورشید بودم

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

اگر من به جای خورشید بودم، هر روز صبح با لبخندی طلایی از پشت کوه‌ها سر بلند می‌کردم و به همهٔ جهان نور و گرمای خود را هدیه می‌دادم. من تمام سعی‌ام را می‌کردم تا هیچ گوشه‌ای از زمین تاریک نماند و هر گل و گیاهی با تابش من، جان بگیرد و رشد کند.

اگر خورشید بودم، به درختان نیرو می‌دادم تا قد بکشند و به کشاورزان کمک می‌کردم تا محصولاتشان را پرورش دهند. من حتی به پرنده‌ها هم نشان می‌دادم که چطور با روشنایی من، راه خانه‌شان را پیدا کنند.

در زمستان، گرمای خود را بیشتر می‌کردم تا کودکان بتوانند در بیرون از خانه بازی کنند و در تابستان، کمی مهر من ملایم‌تر می‌شد تا همه از هوای خوب لذت ببرند.

من، خورشید، همیشه مهربان و بخشنده خواهم بود و هر روز به همه یادآوری می‌کنم که حتی پس از تاریک‌ترین شب، روشنایی دوباره بازمی‌گردد.

انشا در مورد اگر خورشید بودم

اگر می‌توانستم خورشید باشم، چه می‌شد؟
در این انشا می‌خواهیم با هم سفری خیالی به آسمان بکنیم و از زبان خورشید حرف بزنیم. این متن به شما کمک می‌کند تا با زیبایی‌های نوشتن به زبان ادبی و توصیفی بیشتر آشنا شوید.

اگر خورشید بودم، هر بامداد با نوری نرم و طلایی از پشت کوه‌ها سر برمی‌آوردم و زمین را در آغوش گرم خود می‌گرفتم. پرتوهایم چون دستانی مهربان بر شاخه‌های درختان، روی گلها و چهره کودکان می‌نشست و به هر ذره از این جهان جان می‌بخشیدم.

من، خورشید، قصه‌گوی روزهای روشن بودم. با نور خود به برگ‌ها جان می‌دادم، به گندم‌زارها رنگ طلایی می‌بخشیدم و رودها را با انعکاس آسمان آبی می‌کردم. پرندگان در پرتو من پرواز می‌کردند و زمین در زیر نگاه من بیدار می‌شد.

اگر خورشید بودم، پیمان می‌بستم که هیچ‌گاه تنها یک تماشاچی نباشم. می‌خواستم چراغ راه کسانی باشم که در جستجوی نورند، و گرمای وجودم را بی‌منت به همه موجودات هدیه دهم. حتی در ابری‌ترین روزها، پشت ابرها استوار می‌ماندم و به زمین امید می‌دادم.

باشد که هر یک از ما در زندگی خویش، خورشیدی کوچک برای دیگران باشیم.

1- موضوع انشا اگر خورشید بودم

اگر من خورشید بودم، هر بامداد از پشت کوه‌های سر به فلک کشیده سر بلند می‌کردم و آسمان نیلگون را روشن می‌ساختم. نور زندگی‌بخش خود را بی‌منت به همه جا می‌فرستادم و با حرارت ملایم و دلچسبم، جهان را از خواب بیدار می‌کردم. پرتوهای من نه تنها به گیاهان و درختان جان می‌داد، بلکه روشنایی را به دل آدمیان نیز می‌رساند. اگر خورشید بودم، تاریکی و سرمای شب را با پرتوهایم از بین می‌بردم. به جای آنکه مردم در سیاهی و سرما گرفتار شوند، با گرمای خود آرامش را به آنان هدیه می‌کردم. ماه و ستارگان هم دستیاران من می‌شدند و با هم، شب را به قصه‌ای از نور تبدیل می‌کردیم. دیگر هیچ کس از تاریکی هراس نداشت و همگان در آسودگی استراحت می‌کردند.

اگر خورشید بودم، هر روز به مدرسه‌ها و کوچه‌ها سرک می‌کشیدم و به بچه‌های شاد و دانش‌آموزان پرانرژی، دلگرمی و امید می‌دادم. با تابش نورم، فضای کلاس‌ها را روشن و شاد می‌کردم تا یادگیری آسان‌تر شود. حیاط مدرسه با حضور من، پر از گل‌های رنگارنگ می‌شد و کودکان در فضایی سرسبز و پرنور به بازی و شادی مشغول می‌شدند. اگر خورشید بودم، به زمین‌های خشک و بی‌حاصل هم سر می‌زدم. گرمای خود را به آن مناطق می‌فرستادم تا خاک‌های تشنه را سیراب کنم و به گیاهان جان تازه بدهم. در نتیجه، کشت‌زارهای مردمان آن دیار پربار و خرم می‌شد.

اگر خورشید بودم، هر غروب، تابلویی از رنگ‌های گرم و زیبا در آسمان می‌کشیدم. مردم در کنار ساحل یا روی بلندی‌ها می‌ایستادند و به این منظره دلانگیز نگاه می‌کردند، در حالی که ذهنشان آرام و قلبشان سرشار از امید می‌گشت. غروب من زمانی بود برای جمع شدن خانواده‌ها و لذت بردن از با هم بودن. اگر خورشید بودم، همیشه با قدرت و شادابی به درخشش خود ادامه می‌دادم. در هر فصل، زمین را گرم نگاه می‌داشتم و با نورش، زیبایی‌های طبیعت را نمایان می‌ساختم. در بهار، غنچه‌ها را می‌گشودم؛ در تابستان، میوه‌ها را می‌رساندم؛ در پاییز، برگ درختان را رنگین می‌کردم و در زمستان، سرمای سخت را ملایم‌تر می‌نمودم. اگر خورشید بودم، به انسان‌ها می‌آموختم که از هر لحظه زندگی لذت ببرند و از فرصت‌های خود به خوبی استفاده کنند. به آنان نشان می‌دادم که چگونه می‌توان با امید و کوشش، زندگی را پر از روشنایی و شادی کرد. نور من تنها یک روشنایی معمولی نبود؛ بلکه نماد امید، مهر و زندگی بود که بی‌چشمداشت به همه می‌بخشیدم.

پیشنهادی: انشای خواندنی در مورد اگر من …
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

2- انشا درباره اگر خورشید بودم

اگر خورشید بودم، هر صبح با درخششی گرم و طلایی، آسمان را رنگ‌آمیزی می‌کردم و به ابرها فرمی تازه می‌بخشیدم. بعضی وقت‌ها پشت آن‌ها قایم می‌شدم و با زمین، جنگل‌های سبز، دریاهای نیلگون و شهرهای پرجنب‌وجوش، چشم‌درچشم می‌شدم. به آدم‌هایی که زیر نور من در پی شادی می‌گشتند، فکر می‌کردم. شاید هم گاهی دلم می‌خواست پایین بیایم و با آن‌ها حرف بزنم. به آن‌ها بگویم که چقدر در نظرم ارزشمندند.

اگر خورشید بودم، به همهٔ جانداران، از ریزترین حشره تا عظیم‌ترین وال، نیرو می‌دادم. به گلها یاری می‌رساندم تا بشکفند و به درختان توان می‌بخشیدم تا قد برافرازند.

در مقام خورشید، در طول روز شاهد عشق و کینه، شادمانی و اندوه آدمیان بودم. آرزو داشتم همه با یکدیگر مهربان باشند و از این طبیعت زیبا پاسداری کنند.

هنگام فرارسیدن شب، به ماه و ستاره‌ها نگاه می‌کردم و به یاد مسئولیت بزرگ خود می‌افتادم. من نه فقط به زمین، که به تمام سیاره‌های منظومهٔ خورشیدی روشنی و گرمای زندگی می‌بخشیدم.

اگر خورشید بودم، هیچ‌وقت از تابیدن خسته نمی‌شدم؛ چون می‌دانستم نور من به بسیاری از موجودات امید می‌بخشد.

اگر خورشید بودم، به همه یادآوری می‌کردم که زندگی، موهبتی گران‌بهاست و باید از هر ثانیهٔ آن بهره برد. به همه می‌گفتم که عشق، نیرومندترین انرژی دنیاست و می‌تواند همه چیز را دگرگون کند.

اگر خورشید بودم، به همه می‌گفتم که امید تنها چیزی است که در تاریک‌ترین لحظات به ما جان می‌دهد؛ پس به دنبال آرزوهایتان بروید و هرگز دست از کوشش برندارید.

اگر خورشید بودم، به همه می‌گفتم که مهم‌ترین چیز در زندگی، شادی خودتان و دیگران است.

اگر خورشید بودم، هر روز با لبخندی بر لب، طلوع می‌کردم؛ چون می‌دانستم بودن من به جهان معنا می‌بخشد.

انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *