در یک روز آرام، وقتی کسی در خانه نبود، یک گفتگوی دوستانه بین چند وسیله آشپزخانه شروع شد.
مقاله انشا درباره اربعین و کربلا حاوی اطلاعات جامعی است.
قابلمه که از جنس فلز محکمی بود، اول صحبت را شروع کرد و با غرور گفت: “من خیلی مهم هستم. روی اجاق گاز مینشینم و غذای خوشمزه و داغ برای همه خانواده درست میکنم. بدون من، پختن غذا غیرممکن است.”
بشقاب که از جنس چینی ظریفی بود، با آرامش جواب داد: “کار تو واقعا ارزشمند است، دوست من. اما من هم نقش خودم را دارم. وقتی غذا آماده شد، آن را با زیبایی درون من میچینند و سر میز میآورند. من زیبایی غذا را به همه نشان میدهم و کار خوردن را راحت میکنم.”
قابلمه کمی فکر کرد و گفت: “شاید راست میگویی. ما هر کدام کار متفاوتی انجام میدهیم، اما در نهایت هر دو برای یک هدف تلاش میکنیم: سیر کردن و خوشحال کردن اعضای خانواده.”
بشقاب لبخندی زد و گفت: “دقیقا! ما مکمل هم هستیم. تو غذا را میپزی و من آن را سرو میکنم. این همکاری باعث میشود زندگی در این خانه جریان داشته باشد.”
در پایان، هر دو متوجه شدند که با وجود تفاوتهایشان، هر دو به یک اندازه مفید و لازم هستند و با همکاری یکدیگر هستند که میتوانند بهترین نتیجه را ایجاد کنند.

در این بخش، یک انشای تخیلی و زیبا با موضوع گفتوگوی بین یک قابلمه و یک بشقاب برای شما آماده کردهایم. این متن به شما کمک میکند تا با شیوهی نوشتن داستانهای ادبی و توصیفی آشنا شوید و مهارت نویسندگی خود را تقویت کنید. در ادامه با ما همراه باشید.
برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد کتاب و کتابخوانی سری سر بزنید.
موضوع انشا گفتگوی قابلمه و بشقاب
مهمانها به زودی میرسیدند. زن خانه باید هر چه سریعتر غذا را آماده میکرد. او ظرفهای قیمتی و قشنگش را از توی کابینت بیرون آورده بود و میخواست با بهترین وسایل، آشپزی کند. یک قابلمه که سالها از آن استفاده نکرده بودند، حالا بعد از یک استراحت طولانی باید دوباره به کار میافتاد. آن قابلمه، گوشهای روی کابینت نشسته بود و منتظر بود تا صاحبش از آن استفاده کند. یک بشقاب طلایی رنگ هم نزدیک آن ایستاده بود و منتظر بود غذایی درونش گذاشته شود. همینطور که هر دو منتظر بودند، ناگهان بحث و جدل بین آنها شروع شد؛ هر کدام ادعا میکرد که از دیگری قدرتمندتر است.
قابلمه گفت: «من از تو بزرگترم. قدرت دست من است. من میتوانم دو لیتر آب را توی خودم نگه دارم.»
بشقاب با خنده جواب داد: «مگر قدرت این است که بتوانی آب زیادی را توی خودت جا دهی؟ قدرت یعنی زیبایی و ظرافت. آدمها همیشه جذب چیزهای زیبا میشوند. هر چه نقش و نگار تو قشنگتر باشد، قدرتمندتر هستی.»
قابلمه حرف بشقاب را نپذیرفت. دوست داشت در این بحث برنده شود. پس گفت: «تو آنقدر ظریف و شکنندهای که اگر همین حالا زلزله بیاید و از روی کابینت به زمین بیفتی، میشکسی. اما من بدنم محکم و مقاوم است. حتی اگر از بالای یک ساختمان هم به پایین بیفتم، سالم میمانم و هنوز هم میتوانم به کار بیایم.»
بشقاب از این حرفهای ترسناک ناراحت شد و فریاد زد: «بله، تو را اگر از بلندی هم بیندازند سالم میمانی، اما یک سؤال: تا به حال تو را از آشپزخانه بیرون بردهاند؟ تو همیشه یا توی کابینتی یا روی اجاق گاز. تو هیچ وقت نمیفهمی خانهای که در آن زندگی میکنی چه شکلی است. حتی نمیدانی سفرهٔ غذا چقدر رنگین و زیبا میشود. اما من، به خاطر بشقاب بودنم، میتوانم همه جای خانه را ببینم. با خانواده به سفر یا پیکنیک میروم و روزهای خوبی را کنارشان سپری میکنم. همه هم مراقب من هستند تا آسیبی نبینم. پس من هم قدرتمندم.»
قابلمه میخواست دوباره جواب بدهد که صاحب خانه آن را برداشت و روی گاز گذاشت. بشقاب از این صحنه خندهاش گرفت و آنقدر تکانی خورد که از روی کابینت افتاد روی زمین و شکست.
مکالمه بین سیر و شلغم
انشا اختصاصی – نویسنده: حدیثه قاسمی
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا ادبی در مورد یک روز برفی (سری دوم) را از دست ندهید.