به نام خداوند بخشنده و مهربان
من یک دانه گندم هستم. داستان زندگی من را برایتان تعریف می کنم.
یک روز، در میان هزاران دانه دیگر، درون یک کیسه تاریک و نرم خوابیده بودم. ناگهان دستی بزرگ ما را برداشت و درون سبدی ریخت. بعد، مرا به همراه دیگران در دل خاکی نرم و قهوهای گذاشتند. آنجا تاریک و ساکت بود و من بسیار تنها و ترسیده بودم.
چند روزی گذشت. یک روز، باران ملایمی شروع به باریدن کرد. آب باران به من نیرو داد و کمکم از خواب بیدار شدم. احساس کردم بدنم در حال تغییر است. کمکم ریشههای کوچکی از وجودم به سمت پایین و جوانهی سبز رنگی به سمت بالا رشد کردند.
این جوانه، با تمام قدرت به سمت نور و روشنایی که از بالا میآمد، خودش را میکشید. از تاریکی خاک خارج شدم و خودم را در دنیایی جدید و پرنور یافتم. خورشید گرمابخش بود و باد ملایمی برگهای تازه مرا نوازش میداد.
کمکم بزرگ و بزرگتر شدم و به یک ساقه بلند و سبز تبدیل شدم. در این مدت، باران به من آب میداد و خورشید مرا گرم میکرد. پس از مدتی، در بالای ساقهام یک خوشه ظاهر شد. این خوشه پر از دانههای تازه و جدیدی بود که هر کدام شبیه خود من بودند.
وقتی کاملاً رسیدم و رنگ طلایی به خود گرفتم، کشاورز آمد و با داس، مرا درو کرد. بعد از آن، کوبیده شدم تا دانهها از خوشه جدا شوند. من دوباره به یک دانه تبدیل شده بودم، اما این بار نه برای خوابیدن، بلکه برای این که به نان تبدیل شوم تا بتوانم غذایی برای انسانها باشم.
حالا من اینجا درون یک کیسه آرد هستم و میدانم که به زودی به نان خوشمزهای تبدیل خواهم شد. از این که سفر پر فراز و نشیب من به چنین هدف بزرگی ختم میشود، بسیار خوشحالم.

داستان زندگی یک دانه را از زبان خودش میخوانیم. این متن برای دانشآموزان نوشته شده تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا سرگذشت یک دانه از زبان خودش
در یک فروشگاه به نام “بذر و گیاه”، داخل سبدی خاکستری قرار داشتم. نمیدانستم اول کار کجا بودم و چطور به این مغازه آمدم. حتی اسم خودم را هم نمیشناختم. روزها میگذشت و من هر روز در آن سبد خاک میخوردم. کمکم باور کردم که آیندهای ندارم و هیچکس سراغم نخواهد آمد.
یک روز، ته سبد نشسته بودم و از پشت ویترین، پسربچهای را میدیدم که یک بادکنک در دست داشت. او چیزی به مادرش گفت و بعد هر دو با هم وارد مغازه شدند.
غمگین به بیرون نگاه میکردم و آدمهایی را میدیدم که از کنار مغازه رد میشدند. ناگهان دستی آمد و مرا داخل یک کیسه انداخت. چه خبر بود؟ آیا وقت مردنم رسیده بود؟ چشمانم را بستم تا این زندگی غمبار را بیشتر نبینم. کمکم خوابم برد.
وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در خانهای قشنگ دیدم. همان پسر و مادرش با مهربانی با من حرف میزدند. آنها یک گلدان زیبا درست کردند تا مرا داخل آن بکارند. من هنوز نمیدانستم چه نوع دانهای هستم. فقط باید صبر میکردم تا دوران پنهانمانی من در خاک تمام شود.
مرا در خاک گذاشتند تا رشد کنم. خاک، تاریک و سرد بود. چشمانم چیزی نمیدید. حتی نمیتوانستم بفهمم روز است یا شب. روزها گذشت. دیگر حس میکردم آن دانه کوچک سابق نیستم. کمکم پاهایم از درون بدنم بیرون آمدند و به ته گلدان رسیدند. قدّم بلندتر شده بود.
یک روز، نور کمرنگی را در بالای گلدان دیدم. خیلی خوشحال شدم که بالاخره قرار است به آن چیزی تبدیل شوم که باید باشم. چند روز دیگر گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم. آنقدر رشد کردم که دایرههای قرمز رنگی از شاخههایم آویزان شد.
یک روز، پسرک مرا جلوی آینه برد و من برای اولین بار صورتم را دیدم: یک بوته گوجهفرنگی بودم، با شاخههای سبز و گوجههای کوچک و قرمز که به آن چسبیده بودند. حالا چند سال است در این خانه زندگی میکنم و هر سال از سال قبل بزرگتر میشوم.
انشا از زبان یک رود
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی