انشا تخیلی در مورد چشم

انشا دانش آموزی درباره چشم

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

چشم‌های ما، این دو نگهبان کوچک، یکی از شگفت‌انگیزترین هدیه‌های خداوند به ما هستند. آن‌ها مانند دو پنجره‌ی روشن هستند که دنیای پر از رنگ و نور را به ما نشان می‌دهند.

با کمک چشم‌هاست که ما می‌توانیم صورت پدر و مادر مهربانمان را ببینیم، زیبایی‌های طبیعت مثل آسمان آبی، کوه‌های بلند و گل‌های رنگارنگ را تماشا کنیم و از خواندن کتاب‌های داستان لذت ببریم. چشم‌ها در یادگیری به ما کمک بزرگی می‌کنند و باعث می‌شوند بهتر و سریع‌تر درس‌ها را بفهمیم.

پس باید از این نعمت بزرگ به خوبی مراقبت کنیم. وقتی درس می‌خوانیم یا کتابی را نگاه می‌کنیم، نور به اندازه‌ی کافی باشد. زیاد به صفحه‌ی موبایل و تلویزیون خیره نشویم و اگر چشم‌مان خسته شد، برای چند دقیقه به یک نقطه‌ی دور نگاه کنیم. خوردن خوراکی‌های مفید مانند هویج و سبزیجات نیز به قوی‌تر شدن چشم‌ها کمک می‌کند.

بیایید همیشه از داشتن چشم‌های سالم تشکر کنیم و در حفظ آن‌ها بکوشیم تا بتوانیم تا پایان عمر، دنیای زیبای اطرافمان را به خوبی ببینیم.

انشا دانش آموزی درباره چشم

انشایی با موضوع چشم به سبکی ادبی و توصیفی برای دانش‌آموزان تهیه شده است تا با شیوه‌ی نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.

انشا تخیلی در مورد چشم

یک روز اعضای بدن تصمیم گرفتند جلسه‌ای تشکیل دهند. هر کدام ادعا می‌کرد که از بقیه مهم‌تر و قوی‌تر است و هیچ‌کس حاضر نبود نقش دیگران را بپذیرد. چشم که فکر می‌کرد از همه با هوش‌تر است، پیشنهاد داد: «بیایید امتحان کنیم! هر روز یکی از ما کارش را متوقف کند تا ببینیم بدن چطور بدون او کار می‌کند.» همه با این پیشنهاد موافق بودند.

برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا در مورد توصیف عینک سر بزنید.

روز اول نوبت چشم بود که استراحت کند. وقتی صبح شد، چشم‌ها باز نشدند و در خواب ماندند. بقیه اعضا سعی کردند طوری رفتار کنند که انگار چشم اهمیتی ندارد و همه کارها را خودشان انجام دهند. اما خیلی زود مشکل شروع شد.

اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد یک روز برفی + شعر را بخوانید.

توصیه می‌کنیم این مطلب انشا در مورد دهه فجر و پیروزی انقلاب اسلامی را حتماً بخوانید.

پاها نمی‌دانستند به کجا بروند، بنابراین از دست‌ها کمک خواستند. دست‌ها هم جلو بدن را لمس می‌کردند و اگر چیزی سر راه بود، به پاها می‌گفتند که راهشان را عوض کنند. چشم که همه چیز را از زیر پلک‌هایش نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد حتماً به زودی همه قبول می‌کنند که او پادشاه بدن است.

وقتی صبحانه خوردن شروع شد، دست‌ها نمی‌توانستند دهان را پیدا کنند. لیوان چای را چندین بار به صورت و لباس مالیدند و چای روی لباس ریخت. شکم از این وضعیت آنقدر عصبانی شد که با فریاد اعتراض کرد.

موقع پوشیدن لباس هم همه سردرگم بودند، چون همیشه چشم بود که می‌گفت کدام لباس را بپوشند. هر عضوی سعی می‌کرد به روش خودش کمک کند: دست‌ها با دقت بیشتری وسایل را لمس می‌کردند تا گرمی و سردی یا تیزی آن‌ها را تشخیص دهند. گوش‌ها با دقت به صداهای خیابان گوش می‌دادند تا بدن را سالم از خیابان عبور دهند. پاها هم آهسته و با احتیاط راه می‌رفتند تا در چاله نیفتند.

چشم که این همکاری و تلاش همه را دید، فهمید که اشتباه کرده است. وقتی چشم‌ها باز شدند، او برای دیگران توضیح داد: «ما وقتی تنها هستیم، کارایی چندانی نداریم، اما وقتی با هم همکاری می‌کنیم، می‌توانیم قوی و مفید باشیم.» همه اعضای بدن این حرف را قبول کردند و فهمیدند که هر کدام به دیگری نیاز دارد.

انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا از زبان نابینا

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *