اگر من یک توپ بودم، دنیای اطرافم کاملاً متفاوت به نظر می رسید. من گرد و معمولاً از جنس چرم، پلاستیک یا لاستیک بودم. زندگی من پر از حرکت و هیجان بود.
هر روز با ضربههای پاهای کودکان به پرواز درمیآمدم و در آسمان آبی بالاتر از زمین حرکت می کردم. گاهی در یک زمین فوتبال، شاهد گل شدن بودم و شادی بازیکنان را احساس می کردم. گاهی در یک زمین بسکتبال، از دست به دست بازیکنان رد می شدم و با شنیدن صدای تور سبد، می فهمیدم که گل شده ام.
اگر من یک توپ بودم، دوست داشتنم آسان بود. فقط کافی بود کودکی مرا ببیند، نگاهش برق بزند و با شوق مرا به بازی بگیرد. من وسیلهای برای شادی و ورزش بودم. در دستان کودکان، فقط یک وسیله بازی نبودم، بلکه دوست و همراه آن ها بودم.
گاهی روی چمن نرم می غلطیدم و بوی خاک و سبزی را حس می کردم. گاهی زیر باران خیس می شدم، اما این هم برایم تجربهای تازه بود. مهم این بود که همیشه مورد استفاده قرار می گرفتم و باعث خنده و تحرک می شدم.
اگر من یک توپ بودم، بزرگترین آرزویم این بود که هرگز در گوشهای رها نشوم و خاک نخورم. دوست داشتنم همیشه در مرکز بازی باشم و با هر ضربه، بچه ها را شاد کنم. زندگی من به عنوان یک توپ، اگرچه ساده بود، اما پر از ماجراجویی و شادی می شد.

اگر من یک توپ بودم، دنیای اطرافم چه شکلی میشد؟ این انشا به زبان ادبی و تصویری نوشته شده تا به شما دانشآموزان عزیز کمک کند با شیوهی درست نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا اگر من یک توپ بودم
به خاطر اتفاقی که موقع سر خوردن از سرسره افتاد و پام شکست، الان نمیتونم با دوستام بازی کنم. برای همین، وقتی ظهر میشه، کنار پنجره مینشینم و از اونجا، بازی کردن بقیه رو نگاه میکنم.
یه روز، درست مثل همیشه، نشسته بودم کنار پنجره و به این فکر کردم که اگه من یه توپ بودم، چی میشد؟ من بچهی پرجنبوجوشی هستم، پس مطمئناً توپِ خیلی باجنبوجوشی میشدم.
اگه بچهها میخواستن با من بازی کنن، من مدام میچرخیدم و از دستشون فرار میکردم تا مجبور بشن دنبالم بدوند و منو بگیرن. شاید هم یه توپ شیطون میشدم که هر روز میرفت به شیشهی پنجرهی همسایه میخورد و اونو میشکست. راستش رو بخواید، میدونم که هیچوقت نمیتونستم یه جا آروم بگیرم.
همون روز قشنگ، باز هم به این فکرها ادامه دادم. با خودم تصور کردم اگه واقعاً یه توپ بودم، چه زندگی پرهیجانی داشتم. تو بازیهای دستهجمعی، نقش مهمی داشتم و همه با من کلی خوشمیگذروند. هر بار که یکی از بچهها منو پرت میکرد، من حس پرواز کردن داشتم و میتونستم دنیا رو از بالا ببینم.
اگر سوالاتی دارید، مقاله انشا در مورد ناخن | پایه هفتم به شما کمک خواهد کرد.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا درباره ی آتش نشان.
تو فکرم، حتی یه روز به یه توپ جادویی تبدیل شدم که میتونست خیلی بالاتر از توپای معمولی بپره و به جاهای خیلی دور بره. اونوقت میرفتم به شهرها و کشورهای مختلف و با بچههای اونجاها بازی میکردم. شاید میتونستم با بچههایی از فرهنگهای مختلف آشنا بشم.
اگه من توپ بودم، ممکن بود بعضی وقتها به خاطر ضربههایی که میخورم، یه جوری آسیب ببینم؛ اما این آسیبها باعث میشدن قویتر بشم و بیشتر دووم بیارم. هر بار که به زمین میخوردم، یه تجربهی جدید یاد میگرفتم.
یه فکر دیگه هم به ذهنم رسید: دوست داشتم اگه توپ بودم، تو مسابقات المپیک بازی کنم و ورزشکارها با کمک من با هم مسابقه بدن.
در صورت علاقهمندی، مطلب انشا درمورد کمک به همسایه ها را از دست ندهید.
همهی این فکرهای قشنگ، بهم کمک کردن که از وقتایی که تنها هستم هم لذت ببرم. این خیالپردازیها باعث میشه هر روز با انرژی و امید به بازی دوباره با دوستام، روزمو سپری کنم.