اگر من یک باغ میوه میبودم، در فصل بهار شکوفههای سفید و صورتی من، چشمها را خیره میکرد. بوی شیرین و دلنشین من در هوا میپیچید و زنبورها را برای جمعآوری شهد به سوی خود جذب میکردم.
در تابستان، شاخههای من پر از میوههای رنگارنگ و آبدار میشد. سیبهای قرمز، گیلاسهای براق و هلوهای نرم و خوشمزه. من به همه موجودات اطرافم سایه و خوراک میدادم. کودکان با دیدن من خوشحال میشدند و برای چیدن میوهها هیجانزده بودند.
پاییز که میرسید، برگهای من به رنگهای طلایی، نارنجی و قرمز درمیآمدند و زمین اطراف مرا فرش میکردند. پرندگان روی شاخههای من لانه میکردند و از دانههای باقیمانده تغذیه میکردند.
مقاله 4 انشا در مورد شانس برای پایه هفتم و نهم حاوی اطلاعات جامعی است.
برای گسترش دانش خود، مقاله انشا در مورد اگر آب نباشد را مطالعه کنید.
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا در مورد تصور کنید یک جنگلبان هستید را از دست ندهید.
در زمستان، شاخههای لخت و برهنه من زیر برف استراحت میکردند تا برای سال بعد نیروی تازه بگیرند. من در این فصل به خواب عمیقی فرو میرفتم.
اگر من یک باغ میوه میبودم، برای همه موجودات مفید بودم و زندگی و زیبایی را به اطرافم هدیه میدادم.

اگر من یک باغ میوه بودم، چه زیبا و پرشکوه میشد نقش من در این جهان. در گوشهای از زمین ریشه میدواندم، جایی که آفتاب با مهر بر برگهایم میبوسید و باد، نجواگر داستانهای دور و دراز به گوش درختانم بود.
من باغی سرسبز و پربرکت بودم، با درختانی استوار که شاخههایشان همچون دستانی مهربان به سوی آسمان گسترده بود. در بهار، شکوفههای سفید و صورتی ام، همچون ابری خوشبو، فضای باغ را عطرآگین میکردند و زمزمه زنبورها، نوای زندگی در گوش جهان بود. تابستان، فصل لبخند میوهها بود؛ سیبهای قرمز مانند گویهای نور، شاخهها را زینت میدادند و گیلاسها، همچون دانههای یاقوت، در پس برگها قایمباشک بازی میکردند.
برای گسترش دانش خود، مقاله انشا با تضاد معنایی بهشت و جهنم را مطالعه کنید.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه 3 انشا درمورد بوی خاک پس از بارش باران + توصیف.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد مسئولیت پذیری.
من نه تنها با میوههای شیرین و آبدارم، بلکه با سایهسار فراخم، پناهگاه خستگی رهگذران بودم. کودکان در سایهام قایمباشک بازی میکردند و پرندگان بر شاخههایم آواز زندگی میخواندند. من با زبان بیزبانی سخن میگفتم؛ سخن از صبر درختان، از راز رشد و از شکرگزاری در برابر باران و خورشید.
اگر من یک باغ میوه بودم، قصهی من، قصهی بخشش و زایش بود. یادآوری میکردم که زیبایی حقیقی در بارور کردن و سیر کردن دیگران است، درست مانند درختی که با دادن میوهاش، جان تازه میگیرد.
موضوع انشا اگر من یک باغ میوه بودم
اگر من یک باغ پر از درختان میوه بودم، جهانی سرشار از رنگ و زندگی را به دیگران پیشکش میکردم. در آغاز روزهای تابستان، همزمان با تابش نخستین پرتوهای خورشید و وزیدن باد خنک صبحگاهی، گلهایم چشم میگشودند و شکوفههای رنگارنگم در نور طلایی آفتاب، برق میزدند. پرندگان خوشآواز با نغمهخوانیهایشان به من خوشامد میگفتند و از میوههای شیرین و خوشمزهام استفاده میکردند. هر درخت در این باغ، روایتی تازه و ویژه برای گفتن داشت.
برای یادگیری پیشرفته، به انشا در مورد ورزش و تندرستی مراجعه کنید.
درختان سیب با شکوفههای سفید و صورتیشان، مانند کودکی زیبا در جمع دیگران میدرخشیدند. سیبهای سرخ و سبز من، با مزهای شیرین و گوارا، دل هر بینندهای را میبرد. هر سیب، نشانهای از شادی و تندرستی بود و هر بار که کسی از آن میخورد، لبخندی بر چهرهاش مینشست. درختان پرتقال با برگهای سبز و درخشان و میوههای نارنجیرنگ، همچون خورشیدهای کوچک در باغ میدرخشیدند. عطر تازه و خوش پرتقالها، همهجا را پر میکرد و یاد روزهای شیرین کودکی را در ذهن زنده مینمود. هر پرتقال، سرشار از ویتامین و مواد مفید بود که به سلامت و شادابی بدن کمک میکرد. درختان گیلاس با گلهای سفید و میوههای قرمز و ریزشان، مانند نگینهای گرانقیمت در باغ خودنمایی میکردند. گیلاسهای شیرین، شوق و ذوق را در دل هر کسی زنده میکرد و لذت تابستان را برای بچهها بیشتر مینمود. هر خوشه گیلاس، نماد مهربانی و دوستی بود. درختان آلبالو با میوههای ترشومزهشان، طعمی متفاوت و خاص به باغ میبخشیدند. آلبالوهای خوشرنگ من در روزهای گرم تابستان، از پرطرفدارترین میوهها بودند و هر کس آن را میچشید، احساس تازگی و خنکی میکرد.
مقاله انشا تضاد معنایی آزادی و اسارت حاوی اطلاعات جامعی است.
اگر من یک باغ میوه بودم، نه فقط به آدمها شادی و سلامتی میدادم، بلکه پناهگاهی برای هزاران جاندار دیگر هم میشدم. پرندگان با آوازهای روحنوازشان، شادی را به دلم میریختند. زنبورها و پروانهها با جمعآوری شهد گلها، به بارور شدن و پیدایش میوه کمک میکردند. حتی کرمهای خاکی و حشرات ریز دیگر، در سایهسار درختانم زندگی میکردند و در برقراری تعادل طبیعت نقش داشتند. هر فصل، زیبایی و جلوهای تازه به باغ من میبخشید. در بهار، شکوفههای جوان و برگهای تازه، نوید روزهای روشن و گرم را میدادند. در تابستان، میوههای رنگین و خوشطعم من، شادابی و لذت را به همراه میآوردند. در پاییز، برگهای رنگارنگ و دیدنی، باغ را به یک نقاشی زیبا تبدیل میکردند و در زمستان، درختان بیبرگ و برفهای سفید، آرامش و سکوت را برایم به ارمغان میآوردند.
اگر من یک باغ میوه بودم، به خوبی به یاد میآوردم که طبیعت با همه زیباییها و برکتهایش، چگونه زندگی و شادمانی را به ما هدیه میدهد. من با غرور و سپاس، میوهها و زیباییهایم را با دنیا تقسیم میکردم و میدانستم که هر روز، فرصتی تازه برای رشد و بالندگی است.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب انشا در مورد صدای وزش باد پاییزی را بخوانید.
پیشنهادی: انشای خواندنی در مورد اگر من …
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی