انشا از زبان مترو

انشا از زبان مترو

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

سوار مترو که می‌شوی، انگار وارد دنیای کوچک و پرجنب‌وجوشی می‌شوی. درِ واگن که باز می‌شود، جمعیتی را می‌بینی که هر کدام به سمتی می‌روند. بعضی عجله دارند، بعضی خسته به نظر می‌رسند و بعضی هم با تلفن همراهشان سرگرم هستند.

داخل مترو صداهای مختلفی به گوش می‌رسد. صدای باد از کولر، صدای اعلام ایستگاه‌ها و گاهی هم صحبت‌های آرام مسافران. پنجره‌ها منظره‌ای سیاه و سریع را نشان می‌دهند که فقط با نور چراغ‌های تونل روشن می‌شود.

توصیه می‌شود به مطالعه مقاله انشا از زبان میز و نیمکت مدرسه به صورت ذهنی ادامه دهید.

مردم در مترو شبیه هم هستند؛ همه در حال سفر. ولی هر کدام داستان خودشان را دارند. یکی به بازار می‌رود، یکی به سر کار و دیگری به خانه برمی‌گردد. گاهی چشم‌های آدم‌ها با هم تلاقی می‌کند، اما بیشتر وقت‌ها هر کس در دنیای خودش است.

وقتی مترو از تونل بیرون می‌آید و نور روز به داخل می‌تابد، حال و هوای مسافران عوض می‌شود. انگار این نور کوچک به همه امید می‌دهد که به مقصدشان نزدیک‌تر شده‌اند.

سفر با مترو فقط جابجایی از یک نقطه به نقطه دیگر نیست. گاهی آدم در این مسیر به چیزهای زیادی فکر می‌کند، آدم‌های جدیدی می‌بیند و با خودش خلوت می‌کند. در پایان سفر، وقتی از مترو پیاده می‌شوی، انگار بخشی از این دنیای کوچک و پرتحرک را با خودت به بیرون می‌بری.

انشا از زبان مترو

من یک قطار مترو هستم. اینجا، در دل زمین، جایی هستم که زندگی جریان دارد. هر روز صبح، با باز شدن درهایم، پذیرای مردان و زنان، جوانان و پیران، دانش آموزان و کارمندان هستم. من شاهد عجله‌ی آنها برای رسیدن به مقصد، شاهد خستگی و امید در چشمانشان هستم.

برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا درباره اربعین و کربلا سر بزنید.

برای گسترش دانش خود، مقاله انشا با توصیف ادبی در مورد تنهایی را مطالعه کنید.

سکوت اولیه‌ی صبحگاه، به زودی با هیاهوی مسافران پر می‌شود. بوق اعلام حرکت، نویدی است برای شروع سفری دیگر. از تاریکی تونل‌ها می‌گذرم و در ایستگاه‌ها، برای چند لحظه، روشنایی و رفت و آمد را می‌بینم. هر ایستگاه، داستان تازه‌ای است؛ یکی پیاده می‌شود و دیگری سوار. من این حلقه‌ی اتصالم، پیونددهنده‌ی خانه‌ها، محل‌های کار و دانشگاه‌ها.

مقاله انشا از زبان یک دندان به صورت ذهنی منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.

در این رفت و آمد روزانه، گاهی چشمان منتظر کودکی را می‌بینم که برای اولین بار سوار مترو شده و گاهی چهره‌ی آرام پیرمردی را که خاطراتش را با خود حمل می‌کند. من تنها یک وسیله‌ی نقلیه نیستم؛ من شریک سکوت تنهایی‌ها و خنده‌های جمعی‌تان هستم.

شب که می‌شود و سفر من به پایان می‌رسد، در تونل‌ها آرام می‌گیرم، در حالی که منتظر فردا و داستان‌های تازه‌ای هستم که باید حمل کنم. من مترو هستم، قلب تپنده‌ی شهری که هیچ‌گاه نمی‌خوابد.

برای اطلاعات بیشتر، به مقاله انشا ادبی در مورد یک روز برفی (سری دوم) مراجعه کنید.

برای درک عمیق‌تر این موضوع، مطلب انشا در مورد کتاب و کتابخوانی را بخوانید.

انشا ادبی از زبان مترو

همیشه دوست داشتم خودم را به شکل یک معما به دیگران معرفی کنم. من یک موجود دراز و بزرگم که در دل زمین زندگی می‌کنم. انسان‌ها من را ساخته‌اند، پس یک موجود زنده نیستم. خانه‌ام جای تاریکی است و به همین خاطر همیشه دو چراغ روشن در جلوی صورتم دارم. راستی، یادم رفت بگویم که من دو سرم است!

می‌توانم آدم‌ها را درون خودم جای دهم و آن‌ها را به جایی که می‌خواهند برسانم. حتماً تا اینجا فهمیده‌اید که من یک وسیله نقلیه عمومی هستم. اسم من مترو است. من عاشق کار کردن هستم و هر روز صبح زود بیدار می‌شوم. از ساعت ۵ صبح حرکت من شروع می‌شود؛ قبل از طلوع آفتاب راه می‌افتم و تا دیروقت، بعد از آمدن شب، به کارم ادامه می‌دهم.

مانند خیلی از وسایل نقلیه، من هم یک راننده دارم. اما فکر می‌کنم روزی برسد که بتوانم خودم بدون کمک راننده مسیرم را بروم. کار هر روزه‌ام این است که در دو خط رفت و برگشت حرکت کنم. در طول مسیر با آدم‌های زیادی آشنا می‌شوم؛ بعضی کوچک و بعضی بزرگ. دانش‌آموزان برایم جذاب‌ترند، چون همیشه خاطرات شیرین و خنده‌دارشان را با هم به اشتراک می‌گذارند.

یکی از بهترین لحظات برای من، شنیدن داستان‌هایی است که مسافران برای هم تعریف می‌کنند. هر کدام زندگی و ماجرای خاص خودشان را دارند. من تا به حال دنیای بیرون از تونل را ندیده‌ام. یکی از قطارهایی که روی زمین حرکت می‌کند، گاهی برایم از آواز پرنده‌ها و هواپیماهای بزرگ حرف می‌زند. می‌گوید خورشید و ماه خیلی قشنگ هستند. فکر می‌کنم ندیدن این زیبایی‌ها یکی از چیزهایی است که در زندگی از دست داده‌ام. اما با این حال، سعی می‌کنم درست در همین جایگاهی که هستم، بهترین باشم.

انشا از زبان پنکه
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *