ماهی کوچولو با ترس و لرز به تور ماهیگیری نگاه کرد و پرسید: «تو کیستی؟ چرا مرا اسیر کردهای؟»
تور با غرور جواب داد: «من تور ماهیگیری هستم. وظیفهام این است که ماهیها را صید کنم تا صیاد بتواند تو را به خانه ببرد.»
ماهی با ناراحتی گفت: «اما من آزادی را دوست دارم. دلم برای آبهای آزاد و بازی کردن با دوستانم تنگ شده. لطفاً مرا آزاد کن.»
تور با قاطعیت پاسخ داد: «این کار از دست من برنمیآید. من فقط یک وسیله هستم و باید وظیفهام را انجام دهم. اگر تو را آزاد کنم، صیاد گرسنه میماند.»
ماهی با چشمانی پر از اشک گفت: «اما زندگی در دریا چقدر زیباست. من فقط میخواهم در میان امواج بازی کنم و با دیگر ماهیها شنا کنم.»
تور با لحنی جدی گفت: «این قانون طبیعت است. هر کسی باید نقش خودش را بازی کند. من هم باید وظیفهام را انجام دهم.»
در پایان، ماهی کوچولو فهمید که بعضی چیزها در زندگی تغییرناپذیر هستند و هر کسی در این جهان مسئولیتی دارد.

در این نوشته، یک صحبت خیالی و تخیلی بین یک ماهی و تور ماهیگیری به صورت داستانی و زیبا بیان شده است. این انشا برای دانشآموزان تهیه شده تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی خود بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا گفت و گوی خیالی ماهی و تور
تور دیگر یک دوست قدیمی و باوفا برای ماهیگیر بود. سالها با هم گذرانده بودند و حالا او هم مثل صاحبش، پیر و فرسوده شده بود. با این همه، هنوز هم به ماهیگیر وفادار بود.
در آن دریا، ماهی دمطلایی زندگی میکرد که مانند ملکهای زیبا و باشکوه بود. همه از دیدنش لذت میبردند و نگاه کردن به او دلها را شاد میکرد. حتی تور هم که وظیفهاش گرفتن ماهیها بود، این ماهی خاص را میشناخت و همیشه سعی میکرد کاری به کارش نداشته باشد.
اما کمکم ماهیگیران دیگر هم فهمیدند که یک ماهی بسیار کمیاب و زیبا در آن دریا زندگی میکند. همه میدانستند که فقط یک ماهی دمطلایی در تمام دریا وجود دارد. برای گرفتن او جایزه بزرگی تعیین کردند و هر کس میتوانست آن ماهی را صید کند، صاحب آن جایزه میشد.
یک روز تور به دریا رفت و صدای ماهی طلایی را زد:
تور: ماهی طلایی، کجایی؟ صدای مرا میشنوی ای عروس دریا؟
ماهی: کمپیدا شدی پیرمرد. میبینم که کمتر به دریا میآیی.
تور: فرصت گله کردن نیست. خوب گوش کن ببین چه میگویم.
ماهی: میترسی مرا صید کنی و میخواهی بگویی تا شب از خانهام بیرون نیایم؟ تو موهایت را در دریا سفید کردهای. این همه ترس برای چیست؟ نگران من نباش. هرچقدر هم تلاش کنی من زیرکم و از دستهای پیرمردگونه تو فرار خواهم کرد.
تور: من آنقدر فرسوده شدهام که توان رقابت با تو را ندارم. صیادان فهمیدهاند که تو در این دریا زندگی میکنی. اکنون وقت خداحافظیست. باید بروی.
ماهی که حرفهای تور را شنیده بود، مات و مبهوت مانده بود و با چشمانی گرد شده به او نگاه میکرد.
تور: حواست کجاست؟ متوجه شدی؟ باید بروی. همین حالا.
ماهی: من مانند یک گل رز قرمز در باغچهام. اگر گل را از باغچه بچینند، باز هم هیچکس او را فراموش نخواهد کرد. من اینجا را ترک نخواهم کرد. این جا خانه من است.
تور: میتوانی خانه جدیدی پیدا کنی. هر کجا که با آرامش زندگی کنی، آن جا خانه توست.
تور نمیخواست ببیند که ماهی طلایی را صید میکنند و دریا برای همیشه بدون او میماند. پس با تمام توان سعی کرد ماهی را متقاعد کند که آنجا را ترک کند. چند ماه گذشت و کمکم ماهیگیران فهمیدند که گرفتن ماهی دمطلایی غیرممکن است و دست از تلاش کشیدند.
تور پیر هم که به آخر عمرش رسیده بود، توسط صاحبش به دریا سپرده شد. درست وقتی که داشت چشمانش را برای همیشه میبست، نوری درخشان از دور توجهش را جلب کرد. ماهی طلایی به سویش میآمد تا از او به خاطر نجات جانش تشکر کند.
گفتگوی خیالی ساحل و دریا
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی