در یکی از روزهای سرد زمستانی، مادرم از من خواست تا برای خرید نان تازه به نانوایی محلهمان بروم. وقتی به آنجا رسیدم، با صحنهای آشنا اما همیشه تأثیرگذار روبهرو شدم: صفی طولانی از مردم که با آرامش و صبر، منتظر نوبت خود بودند.
در این صف، افراد مختلفی با شرایط گوناگون حضور داشتند. برخی سالمند بودند و عصا به دست، برخی جوان و پرانرژی، و بعضی مادرانی که کودکانشان را همراه خود آورده بودند. با این حال، همه با احترام و نظم، پشت سر هم ایستاده بودند و هیچ کس عجله نمیکرد یا به دیگری بیاحترامی نمیکرد.
هوای سرد، برخی را به پچپچ و گفتوگو واداشته بود. صحبتهای آنان، از قیمت نان و کالاهای دیگر شروع میشد و گاهی به مشکلات زندگی و دلمشغولیهایشان ختم میشد. در این میان، گاهی یک نفر برای فرد سالخوردهای جایش را باز میکرد یا کسی با خرید نان اضافی، آن را به همسایه نیازمندش میداد. این صحنهها، زیبایی صف نانوایی را دوچندان میکرد.
صف نانوایی، تنها یک انتظار برای خرید نان نیست. این صف، نمادی از زندگی ساده و صمیمی مردم است. جایی که در آن، صبر و گذشت و مهربانی را به وضوح میتوان دید. گویی این صف، یک کلاس درس عملی است که در آن، انسان بودن و با اخلاق زندگی کردن را از هم میآموزیم.
در این مقاله انشا در مورد اگر من یک مداد بودم اطلاعات مفیدی آمده است.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره انشا طنز در مورد کنکور بیابید.
وقتی نوبت من رسید و نان گرم را در دست گرفتم، نه تنها بوی خوش نان تازه، که عطر صفا و صمیمیت مردم نیز مشامم را نوازش داد. به خانه که برگشتم، مادرم با دیدن نانها لبخند زد. من اما در دل میدانستم که امروز چیزی بسیار ارزشمندتر از نان گرم با خود به خانه آوردهام: یادگاری از مهربانی و صبری که در آن صف طولانی تجربه کردم.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد مکالمه بین سیر و شلغم را بخوانید.

صف نانوایی، صحنهای آشنا و پرجنبوجوش از زندگی روزمره است که در این نوشته به شکلی ادبی و توصیفی به تصویر کشیده میشود. این متن برای دانشآموزان عزیز تهیه شده تا با شیوهی نگارش و تقویت مهارتهای نوشتاری خود بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا صف نانوایی
نانوایی محل چند روزی بود که بسته شده بود. در این مدت، همه حیوانات جنگل مجبور بودند خودشان نان درست کنند. اما چه نانهایی! بهتر است جزئیاتش را تعریف نکنم. بعضی از نانها خام و بعضی دیگر سوخته بودند. البته نمیخواهم بگویم آنها چطور نان میپختند، اما خوشبختانه آن روزهایی که بوی سوختگی همهجا را پر کرده بود، تمام شد. نانوا که چند روزی بیمار شده بود، دوباره سالم شد و سر کارش برگشت.
صف نانوایی خیلی طولانی شده بود. همه حیوانات از صبح زود آمده بودند تا نان بخرند و هر کدام تعداد زیادی نان میخواستند. به همین دلیل، نوبت هر کسی دیر میرسید. همه خسته و ناراحت بودند، چون ایستادن در صف طولانی واقعاً کلافهکننده بود. زرافه اول صف ایستاده بود و مورچه هم آخر صف. بعد از این که چند حیوان نانشان را گرفتند، نوبت به زرافه رسید. او مدت زیادی مشغول جمع کردن نان بود: یک نان، دو نان، سه نان، بیست نان، بیست و پنج نان.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب انشا درباره زمین سخاوتمند و انسان بیتفاوت را بخوانید.
برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا در مورد مدافعان سلامت سر بزنید.
زرافه همچنان نانهایی را که از تنور بیرون میآمد، برمیداشت و دست بردار نبود. مورچه که خیلی خسته شده بود، از صف بیرون آمد و نزدیک زرافه رفت. او آنقدر کوچک بود که هر لحظه ممکن بود زیر پا له شود. هرچه فریاد زد، زرافه صدایش را نشنید. مورچه ناامید شد، اما همانجا ایستاد. فیل که دیگر طاقتش تمام شده بود، با صدای بلند گفت: «زرافه! چه کار میکنی؟ دیگر بس است! اگر بیشتر از این بمانی، دیگر نانی برای ما باقی نمیماند.»
زرافه با آرامش همیشگیاش از بالا نگاهی به پایین انداخت و دید فیل است. به او گفت: «آقای فیل، تو که خودت بدنی بزرگ داری و میدانی گرسنگی چقدر سخت است. من چون گردنم بلند است، نانها تا به معدهام برسند، هضم میشوند. برای همین باید بیشتر نان بخورم. نگران نباش، الان کارم تمام میشود و میروم.»
مورچه این حرفها را شنید و فکری به ذهنش رسید. او آنقدر کوچک بود که کسی متوجه حضور او نمیشد. از روی میز نانها بالا رفت و یک تکه کوچک از نان زرافه را برداشت. زرافه به خاطر قد بلندش نمیتوانست ببیند که بخشی از نانهایش کم شده. مورچه از هر نان کمی برداشت و همه تکهها را روی هم گذاشت و راه افتاد. وقتی از کنار صف رد میشد، یکی از حیوانات با تعجب فریاد زد: «نگاه کنید! نانها راه میروند!»
با این حرف، بقیه حیوانات جیغکشان به اطراف دویدند. صدای آنها تا چند محله آنطرفتر هم شنیده میشد. یکی بالای درخت پنهان شد، یکی پشت ماشین و بقیه هم در جاهای مختلف. موش که همیشه دنبال خرده نان بود تا پول نان ندهد، از این فرصت استفاده کرد. وقتی خواست نانهای متحرک را بردارد، صدایی شنید که گفت: «دست نزن، اینها مال من هستند.» موش زرنگ متوجه مورچه شد و داستان را برای بقیه تعریف کرد. از آن روز به بعد، هر وقت حیوانات نان کوچک متحرکی میدیدند، میفهمیدند که مورچه یا دوستانش هستند.
توصیه میکنیم این مطلب انشا در مورد خاطرات یک درخت کهنسال را حتماً بخوانید.
انشا در مورد خیال پردازی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی