یک روز کاملاً ویژه در خاطرم مانده که گویی دیروز بود. آن روز از اول صبح با یک حس خوب شروع شد. هوا آفتابی و مطبوع بود و پرندهها آواز میخواندند. من با انرژی از خواب بیدار شدم و نمیدانستم که قرار است چه اتفاقهای زیبایی در انتظارم باشد.
آن روز، خانوادهام تصمیم گرفتند به دیدن پدربزرگ و مادربزرگم برویم که در یک روستای سرسبز زندگی میکنند. وقتی به آنجا رسیدیم، بوی نان تازه و گلهای وحشی فضای خانه را پر کرده بود. پدربزرگم با چهرهای خندان به استقبالمان آمد و مادربزرگ مرا در آغوش گرفت. بعد از ناهار، کنار رودخانه نشستیم و پدربزرگ شروع به تعریف کردن خاطرات قدیمی کرد. صدای آب و نسیم خنک باعث میشد حال و هوای خاصی داشته باشیم.
غروب که شد، آسمان پر از رنگهای نارنجی و صورتی شد. همه با هم روی پشت بام نشسته بودیم و سکوت زیبایی برقرار بود. در آن لحظه احساس کردم زمان ایستاده است. هیچ چیز مهمتر از بودن در کنار عزیزانم نبود.
وقتی خداحافظی کردیم، دلم میخواست آن روز هیچ وقت تمام نشود. هنوز هم با بستن چشمهایم میتوانم آن هوا، آن صداها و آن لبخندها را به وضوح به یاد بیاورم. آن روز به من یادآوری کرد که گاهی سادهترین لحظهها، فراموشنشدنیترین آنها هستند.

یک روز به یاد ماندنی
صبح آن روز با نوازش نخستین پرتوهای خورشید آغاز شد. گویی آسمان، پردهای از طلا بر دوش کشیده بود و نسیم، پیامآور بامدادی معطر بود. قدم در مسیری ناشناخته گذاشتم، گویی destiny مرا به سوئی میخواند که تا به حال آن را تجربه نکرده بودم.
در آن مسیر، رویش گلهای وحشی، نقاشیای زنده از زیبایی بود و آواز پرندگان، سمفونی شکوهمندی برای گوش جان. گذر ساعتها را احساس نمیکردم، چرا که هر لحظه، جلوۀ تازهای از هستی را به من مینمایاند.
غروب، ابرهای آسمان را با رنگهای سرخ و نارنجی آمیخت و آرامش شب، تاجی بر سر این روز فراموشنشدنی نهاد. امروز میدانم که برخی روزها نه در تقویم، که در قلب ما ثبت میشوند و این روز، یکی از همان روزهای ناب بود.
موضوع انشا یک روز فراموش نشدنی
یک روز با بچههای مدرسه به یک گردش علمی رفتیم که برای همیشه در خاطرم ماند. آن روز چیزهای عجیبی دیدم که شاید باور کردنشان سخت باشد، اما این روایت یک روز فراموشنشدنی از زندگی من است.
همهٔ ما دانشآموزان به صف ایستاده بودیم تا به موزه برویم. این موزه دربارهٔ انواع حیوانات در قارههای مختلف دنیا بود. وقتی وارد شدیم، حیواناتی را دیدیم که فقط سرشان به دیوار نصب شده بود. از موجودات ریز تا درشت، همه آنجا بودند و هر کدام شکلی متفاوت داشتند. راهنمای موزه توضیح داد که خیلی از این جانوران دیگر روی زمین زندگی نمیکنند و نسلشان منقرض شده است.
هر بخش از موزه به یک قاره اختصاص داشت. وقتی جلوتر رفتیم، ناگهان چشمم به خرسهای قطبی افتاد که پشت یک محفظه شیشهای بودند. فضای داخل شیشه را با برف مصنوعی درست کرده بودند تا شبیه خانهٔ واقعی آنها شود. من که غرق تماشای آن خرسهای سفید و زیبا شده بودم، با خودم فکر کردم: ای کاش میشد آنها را از نزدیک ببینم. در همان لحظه، یکباره حس کردم هوای اطراف سرد شده. وقتی برگشتم، باورکردنی نبود: خودم را در سرزمینی تمام سفید و پوشیده از برف دیدم. نمیدانستم چطور شد که ناگهان به خانهٔ خرسهای قطبی رسیدم.
وقت فکر کردن نداشتم، بنابراین تصمیم گرفتم از این اتفاق جادویی لذت ببرم. بدون ترس و با شهامت روی برفها راه رفتم. هرگز آنقدر برف ندیده بودم. رویش دویدم، زمین خوردم و با شادی بازی کردم. همانطور که روی زمین نشسته بودم و روی برف شکل میکشیدم، ناگهان صدای مهیبی شنیدم. یک خرس قطبی واقعی آنجا بود؛ دقیقاً شبیه همان که در موزه دیده بودم، اما اینبار دیگر شیشهای در کار نبود. شوکه شده بودم. ایستادم و خوب به او نگاه کردم. با حرکاتی که کرد فهمیدم که باید دنبالش راه بیفتم؛ همین کار را هم کردم. بعد از کمی راه رفتن، به محل زندگی بقیه خرسها رسیدیم. نکته عجیب اینجا بود: بقیه خرسها انگار من را نمیدیدند، گویی نامرئی شده بودم.
چند ساعت بعد تازه یادم افتاد که باید به موزه برگردم، اما راه برگشت را بلد نبودم. ناگهان صدای یکی از دوستانم را شنیدم که میگفت: “ایستاده خوابت برده؟” چشمانم را باز کردم و فهمیدم تمام این مدت، بدنم در موزه بوده و تنها فکرم به سرزمین خرسهای قطبی سفر کرده است.
انشا بهترین روز زندگی من
انشا اختصاصی – نویسنده: حدیثه قاسمی