در یک روز پاییزی، قطرات باران نرم و آرام شروع به چکیدن از آسمان خاکستری کردند. یکی از این قطرات، که اسمش را “قطره” گذاشته بودند، به آرامی روی زمین فرود آمد و دقیقاً بر روی تکه خاکی به نام “خاک” نشست.
قطره با کنجکاوی پرسید: «سلام! تو کیستی؟»
خاک با گرمی جواب داد: «سلام کوچولو! من خاک هستم. خانه و مأمن همهٔ گیاهان و درختان. تو اما، از کجا آمدهای؟»
قطره با شوق گفت: «من از ابرهای آسمان آمدهام. سفری طولانی کردهام تا به تو برسم. راستی، کار تو در این دنیا چیست؟»
خاک با آرامش توضیح داد: «من به ریشهٔ گلها و درختان غذا و جا میدهم. آنها در آغوش من رشد میکنند و قوی میشوند. اما تو چه نقشی داری؟»
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد امام زمان (عج).
قطره خندید و گفت: «من با آبی که برایت میآورم، تو را سیراب میکنم. من و دوستانم تشنگیات را برطرف میکنیم تا تو بتوانی به گیاهان و درختان نیرو بدهی.»
مقاله توصیف و انشا در مورد محل زندگی ما منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.
خاک با شنیدن این حرف، لبخندی زد و گفت: «چه خوب! پس ما دلمان برای هم میتپد. تو و دوستانت زندگی را به من هدیه میدهید و من هم این زندگی را به گلها و سبزهها منتقل میکنم.»
قطره با خوشحالی گفت: «آری، ما با هم دوستیم و دوستی ما دنیا را سرسبز و زیبا نگه میدارد.»
در این مقاله انشا در مورد آفرینش انسان اطلاعات مفیدی آمده است.
و اینگونه بود که باران و خاک، دست در دست هم، به حیات و زیبایی زمین کمک کردند.

در این نوشته، گفتگویی خیالی و پرمعنی میان قطرههای باران و زمین تشنه را میخوانیم. این متن با نثری زیبا و توصیفی نوشته شده است تا به شما دانشآموزان عزیز کمک کند با شیوهی نویسندگی و مهارتهای بیان ادبی بیشتر آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا گفتگوی باران و خاک
آسمان گرفته بود و نسیم خنکی میوزید. قطرههای باران شتابان از آسمان پایین میآمدند و بر زمین فرود میآمدند. یکی از این قطرهها بر روی بخش نرمی از خاک قرار گرفت و با او صحبت کرد.
باران: درود بر تو! حالت چطور است؟
خاک: سلام ای قطره باران! من همیشه منتظر توام تا زندگی را به من هدیه کنی.
باران: من هم عاشق فرود آمدن به زمین و سیرابت کردن هستم. وقتی تو را خشک و بیجان میبینم، دلم میگیرد.
خاک: تو برای من مانند مادری دلسوز هستی. با آمدنت همه چیز سرسبز میشود و گلها شکوفا میگردند.
باران: من تنها وسیلهای هستم برای رساندن آب به تو. این خورشید است که به گیاهان جان میدهد.
خاک: خورشید و تو کاملکننده یکدیگرید. خورشید گرما میبخشد و تو رطوبت. با هم به زمین زندگی میبخشید.
باران: گاهی از خودم میترسم. شاید باعث جاری شدن سیل و ویرانی شوم.
خاک: نگران نباش. من میتوانم آب اضافی را در خود نگه دارم و کمکم به گیاهان بدهم.
باران: تو بسیار مهربان و بخشندهای.
خاک: من مسئول محافظت از همه موجودات زندهام. تو هم وظیفه داری به من زندگی بدهی.
باران: من همیشه به مسئولیتم پایبند خواهم ماند.
در همین لحظه، قطره باران دیگری بر خاک نشست و به گفتگوی آنها ملحق شد.
قطره دوم: من هم دوست دارم به شما بپیوندم و با هم زمین را سیراب کنیم.
خاک: خوش آمدی دوست من. هر چه تعدادتان بیشتر باشد، زمین تشنه زودتر آب میخورد.
بارانها و خاک به گفتگو ادامه دادند و درباره اهمیت یکدیگر در طبیعت سخن گفتند. آنها دریافتند که بدون هم قادر به ادامه زندگی نیستند و باید همراه یکدیگر برای حفظ محیط زیست بکوشند.
خاک تشنه سیراب شد و از فردای آن روز، جوانههای کوچک شروع به روییدن کردند و زندگی تازه به آنها خوشامد گفت.
انشا بوی خاک پس از بارش باران
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی