یک روز آفتابی و زیبا، پدرم به من پیشنهاد داد که با هم به کنار رودخانه برویم و ماهیگیری کنیم. من با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفتم.
وسایل ماهیگیری را برداشتیم و به کنار یک رودخانه پر از آب زلال رفتیم. پدرم به من یاد داد که چگونه چوب ماهیگیری را در دست بگیرم و چگونه طعمه را به قلاب بیندازم. سپس قلاب را به آرامی به داخل آب پرتاب کردم.
مدتی نشستیم و منتظر ماندیم. هیچ ماهی ای قلاب من را نگرفت. کمی ناامید شدم. پدرم با لبخند گفت: “ماهیگیری به صبر و آرامش نیاز دارد.”
حرف پدرم مرا دوباره امیدوار کرد. دوباره سعی کردم. این بار، پس از چند دقیقه، یک ماهی کوچک طعمه من را گرفت و چوب ماهیگیری در دستم تکان خورد. من با دقت و به آرامی شروع به کشیدن قلاب کردم و ماهی کوچک و زیبایی را از آب گرفتم.
دیدن آن ماهی که در آفتاب می درخشید، باعث شد قلبم از شادی پر شود. بعد از دیدن زیبایی ماهی، او را دوباره به آب برگرداندم تا آزادانه شنا کند و زندگی کند.
آن روز فهمیدم که لذت ماهیگیری فقط در صید کردن نیست، بلکه در آرامش کنار طبیعت، گذراندن وقت با عزیزان و یادگیری صبر است.

در دل طبیعت، گاهی کارهایی هست که هم آرامشبخش است و هم هیجانانگیز. ماهیگیری یکی از آن کارهاست که میتواند لحظات زیبایی برایمان بسازد.
این متن برای دانشآموزان عزیز نوشته شده تا با خواندن آن، با شیوهٔ نوشتن یک متن ادبی و توصیفی آشنا شوند و مهارت نویسندگی خود را تقویت کنند.
همراه ما باشید.
موضوع انشا ماهیگیری
در دل جنگل سرسبز، رودخانهای جاری بود که مردم روستا از بودنش خبر نداشتند. تنها کسی که از جای این رودخانه پرنعمت باخبر بود، پیرمرد روستا بود. او سالها قبل به همراه پدرش آنجا را پیدا کرده بود و از آن زمان، هر هفته یک بار برای ماهیگیری به کنار رودخانه میرفت.
ماهیگیری شغل خانوادگی آنها بود، اما پیرمرد پسری نداشت که این کار را پس از او ادامه دهد. به همین خاطر، خودش در روزهای پایان هفته به تنهایی راهی رودخانه میشد. مردم روستا که از داستان واقعی این ماهیها بیخبر بودند، فکر میکردند این خانواده جادوگرند و ماهیهایی که میآورند، خاصیت درمانی دارد و میتواند از بیماری جلوگیری کند.
روزی از روزها، چند جوان تصمیم گرفتند پنهانی پیرمرد را دنبال کنند. از دور او را زیر نظر گرفتند و وقتی به رودخانه رسید، پشت درختان پنهان شدند. پیرمرد در سکوت مشغول ماهیگیری شد و وقتی یک ماهی گرفت، آرام دعایی خواند. جوانان با دیدن این صحته، بیشتر مطمئن شدند که این کارها جادو است.
اما یکی از آن جوانها که کنجکاوتر بود، جرأت کرد و نزد پیرمرد رفت. از او پرسید راز این ماهیها و دعاهایش چیست. پیرمرد با لبخند پاسخ داد: «این ماهیها افسانهای نیستند، بلکه این احترام و دلسوزی من به طبیعت است که برکت و تندرستی برایمان میآورد.»
جوانان با شنیدن این سخن، به روستا برگشتند و داستان را برای دیگران تعریف کردند. از آن روز به بعد، مردم به ارزش طبیعت و مهربانی با آن پی بردند و قول دادند با کمک و راهنمایی پیرمرد، از نعمتهای رودخانه به خوبی و با سپاس استفاده کنند.
کمکم روستا به جایگاهی پررونق برای ماهیگیری تبدیل شد و همه فهمیدند که راز تندرستی و فراوانی، در جادو نیست، بلکه در دوستی با طبیعت و همزیستی با آن است.
موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی