روزی تصمیم گرفتم به شهری سفر کنم که گویی قصههای کهن در گوشش زمزمه میشوند؛ اصفهان، این نگین درخشان ایران. هوای سفر که به سرم زد، بیتابانه بار سفر بستم و راهی شدم تا با چشمان خودم، شکوه این شهر تاریخی را ببینم.
وقتی پا به اصفهان گذاشتم، گویی وارد تابلوی زندهای از تاریخ شدهام. بوی عطر خوش گذشته از هر کوچه و برخوردی به مشام میرسد. اولین مقصدم، میدان نقش جهان بود؛ میدانی که گویی قلب تپنده شهر است. در اطرافش، مسجد شیخ لطفالله و مسجد امام با آن کاشیکاریهای آبی و طلایی، همچون نگینی می�درخشند و آدمی را به تحسین وامیدارند.
از آنجا گذر کردم و به بازار بزرگ اصفهان رسیدم. صدای هنرمندان و صنعتگران، همراه با بوی چرم و گلاب، فضایی دلنشین آفریده بود. در میان مغازهها، فرشهای دستباف، میناکاریهای ظریف و خاتمکاریهای چشمگیر، هر بینندهای را مسحور هنر ایرانی میکند.
سپس به سمت پلهای زیبای زایندهرو رفتم. سی و سه پل با قوسهای elegant و انعکاس تصویرش در آب، منظرهای رؤیایی خلق کرده بود. پل خواجو نیز با معماری بینظیرش، داستان صلابت و زیبایی را روایت میکرد. قدم زدن روی این پلها و تماشای زایندهرو، آرامش عمیقی به جانم میریخت.
اصفهان فقط یک شهر نیست؛ گنجینهای از فرهنگ، هنر و تاریخ است. سفر به این دیار کهن، سفری به اعماق تمدن ایران است و خاطرهاش برای همیشه در دل میماند.

سفر به شهر زیبای اصفهان، گنجینهای از هنر و تاریخ ایران است. این شهر با بناهای دیدنی و خیابانهای سرسبز، هر بینندهای را مسحور خود میکند. قدم زدن در میدان نقش جهان، تماشای عظمت مسجد شیخ لطفالله و استراحت در کنار زایندهرود، خاطرهای فراموشنشدنی برای هر مسافری میسازد.
هوا که رو به خنکی میگذارد، نور خورشید بر کاشیهای مسجد امام میتابد و نقشهای آبی و طلایی آن را همچون الماسی درخشان میکند. در سوی دیگر میدان، بازار سنتی با دکانهای رنگارنگ، بوی عطر و ادویه را در فضا میپراکند. صنایع دستی اصفهان، از میناکاری تا خاتمکاری، هنر دستان توانمند هنرمندان این دیار را به نمایش میگذارند.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب انشای ذهنی در مورد سطل زباله را بخوانید.
اگر به اصفهان سفر کنید، طعم غذاهای لذیذ آن را فراموش نخواهید کرد. بریانی با عطر نعنا و گوشت تازه، یا خورش ماست با برنج ایرانی، طعمی از مهماننوازی مردم این شهر را به شما میچشاند. پایان روز در کنار پلهای تاریخی و شنیدن نوای آرام آب، آرامش عمیقی به روح و جان میبخشد.
اصفهان تنها یک شهر نیست؛ گویی کتابی زنده از فرهنگ و هنر ایران زمین است که با هر بار ورق زدن، رازی تازه برای گفتن دارد.
موضوع انشا سفر به اصفهان
اصفهان، شهری رویایی برای یک ماجراجویی دلانگیز است. با وجود بارها سفر به این شهر، هنوز هم با شنیدن نام اصفهان، شور و اشتیاقی وصفنشدنی در دلم زنده میشود. گویی خون در رگهایم تندتر جریان مییابد و لبخند، تمام صورتم را فرا میگیرد. این بار هم تصمیم گرفتیم راهی نصف جهان شویم. با کلی ذوق و شوق وسایلم را بستم و به رختخواب رفتم تا صبح زود، با روشنایی نخستین لحظات روز، راه بیفتم.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب توصیف و انشا مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه را بخوانید.
مسیر، کمی طولانی بود، اما فکر کردن به مقصد، حتی یک جاده خشک و بیابانی را هم زیبا میکرد. کوههای رنگ به رنگ، بوتههای خاردار، پیچوخمهای گاهبیگاه جاده، همه و همه خبر از نزدیک شدن به شهری میداد که در رؤیاهایم جایی همیشگی داشت.
بالاخره رسیدیم و انتظار من به پایان رسید. از همان دم دروازه شهر، بوی تازگی و سرسبزی درختان را حس کردم. وقتی وارد شهر شدیم، اصفهانِ همیشه پرهیاهو و شلوغ به من فرصت داد تا نگاهی به مغازههای کنار خیابان بیندازم و از سایهسار درختان چنار لذت ببرم.
ساعت از ظهر گذشته بود و همه ما شدیداً گرسنه شده بودیم. مگر میشود به اصفهان آمد و بریانی معروفش را نخورد؟ اما در آن وقت از روز، پیدا کردن جایی که هنوز بریانی داشته باشد کار آسانی نبود. پس از کمی جستجو، بالاخره یک رستوران خوب پیدا کردیم. بریانی را سفارش دادیم و منتظر ماندیم. پسر جوانی که در آنجا کار میکرد، چند کاسه آبگوشت همراه با نانهای تازه و داغ برایمان آورد. نارنجهای خوشعطری که کنار سبزیهای تازه چیده شده بودند را داخل آبگوشت ریختیم، نان را تکه کردیم و با دل و جان خوردیم.
حالا نوبت غذای اصلی بود: بریانی خوشمزه اصفهان. آشپز، بریانی را روی نان تازه گذاشت، کمی جگر سفید کنارش قرار داد، با چند برگ ریحان تزیینش کرد و ما را به خوردن دعوت کرد. عطر و طعم بینظیر غذا، آرامش و لذتی عمیق به ما بخشید.
پس از صرف غذا، برای گشتوگذار بیرون رفتیم. به میدان نقش جهان رسیدیم. هر بار که به این میدان میروم، زیباییاش برایم تازه است. سوار یک درشکه شدیم و دورتادور میدان چرخیدیم. روی چمنها، گروهی سوار بر اسب مشغول بازی چوگان بودند و مردم با شوق فراوان آنها را تماشا میکردند. ما هم چند دقیقه ایستادیم و به تماشای بازی پرداختیم. بعد به سمت عمارت عالیقاپو رفتیم. این بنا واقعاً شگفتانگیز است.
این ساختمان از هر طرف شکلی متفاوت داشت. از روبرو دو طبقه به نظر میرسید، از کنار سه طبقه و از پشت، پنج طبقه. اما نکته جالب این بود که راهنما به ما گفت این عمارت در واقع شش طبقه دارد. راهنما قدم به قدم، رازهای شگفتانگیز این بنا را برایمان بازگو کرد و ما لحظه به لحظه شگفتزدهتر میشدیم.
از عمارت بیرون آمدیم و به مسجد امام رفتیم. زیبایی آنجا هم توصیفنشدنی بود. بعد از آن به سیوسهپل و پل خواجو سر زدیم و رودخانه زایندهرود را که تازه پرآب شده بود، تماشا کردیم. شب فرارسیده بود و وقت استراحت بود. با وجود خستگی، اشتیاقمان برای فردایی پر از کشف و تجربههای تازه از بین نرفته بود. به رختخواب رفتم و با امید به روزی زیباتر، چشمانم را بستم.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد گفتگوی خیالی کشتی و طوفان.