یک روز پاییزی را به یاد میآورم که برای همیشه در خاطرم ماند. آن روز، آسمان ابری بود و باد خنکی میوزید. با قدم زدن در پارک، صحنهای دیدم که مرا مسحور خود کرد.
درختان قدیمی، لباس سبز تابستانی را کنار گذاشته و برگهای زرد و نارنجی و قرمز به تن کرده بودند. با هر نسیم ملایمی، برگها از شاخهها جدا میشدند و مانند پروانههای رقصان در هوا میچرخیدند و آرام بر زمین مینشستند. زمین پارک، فرشی از رنگهای گرم پاییزی شده بود و راه رفتن روی این فرش طبیعی، صدای خش خش دلنشینی داشت.
توصیه میشود به مطالعه مقاله انشا در مورد مدرسه رویایی من ادامه دهید.
هوای پاییزی، همیشه بوی خاک تر و طراوت را با خود میآورد. آن روز این بو بیش از هر زمان دیگری احساس میشد. پرندهها کمتر از روزهای قبل آواز میخواندند و گویی در حال آماده شدن برای کوچ بودند.
در آن لحظه فهمیدم که پاییز به معنای پایان زیبایی نیست، بلکه زیباییِ دیگری است. زیباییِ آرامش، رهایی و آماده شدن برای نو شدن. آن روز پاییزی و منظره برگریزان، به من یادآوری کرد که هر چیز زیبایی در زمان خودش ارزشمند است و باید از این دگرگونیهای طبیعی لذت برد.
اگر سوالاتی دارید، مقاله انشا در مورد یک روز غمگین به شما کمک خواهد کرد.
اطلاعات جامعتری در مورد این موضوع را در انشا در مورد جنگل سبز پیدا کنید.

خاطره یک روز پاییزی با ریزش برگها
این متن به شیوهای ادبی و توصیفی برای دانشآموزان نوشته شده است تا با چگونگی نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا خاطره یک روز پاییزی برگ ریزان
باز هم پاییز، آن فصل شگفتانگیز از راه رسید. امروز هم یک روز پاییزی است با هوایی تازه و خنک، و آسمانش آنقدر آبی است که آفتاب به نرمی روی برگ درختان میلغزد و بازی میکند. یاد یک روز پاییز میافتم که همیشه در خاطرم زنده است و هرگز از یادم نمیرود. آن روز هم آسمان صاف و بیابر بود و برگهای رنگبهرنگ، آرام از درخت جدا میشدند و با وزش باد، نرم و بیصدا به زمین میرسیدند.
هوا خنک و پاک بود و انگار همهی شهر را با رنگهای طلایی و نارنجی نقاشی کرده بودند. همراه دوستان مدرسه، در مسیر بازگشت به خانه، به پارک رسیدیم و قدم زدیم. با هر قدم، صدای خشخش برگهایی که مثل یک فرش زیر پاهایمان گسترده بود، به وضوح شنیده میشد. گویی آهنگ عجیب و قشنگی در فضا پیچیده بود. صحنهها چنان زیبا بودند که دلت میخواست ساعتی بنشینی و فقط تماشا کنی، تا این تصویر برای همیشه در ذهنت بماند.
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا در مورد فست فود را از دست ندهید.
پارک تقریباً پر از آدم بود. انگار مردم شهر هم آمده بودند تا در این روز که طبیعت در اوج زیبایی قرار داشت، دل و دیده را به تماشا بسپارند. من و دوستانم با شادی و خنده، مشغول بازی با تودهای از برگهای خشک بودیم که کنار یک درخت قدیمی انباشته شده بود. دستهایمان را پر از برگ میکردیم و به بالا پرتاب میکردیم. برگها در هوا پخش میشدند و همراه باد به این سو و آن سو میرفتند.
صدای خشخش برگها همراه با نسیم ملایم پاییزی، مثل یک آواز آرام بود. اما ناگهان صداها بیشتر شد. هنوز مشتهایم پر از برگ بود که چشمم به پیرمردی افتاد که با جارویش مشغول تمیز کردن پارک بود. در آن لحظه فهمیدیم آن همه برگِ جمعشده، حاصل زحمت او بوده است. او از سر و صدای ما سر بلند کرد و نتیجهٔ کارش را پراکنده دید.
توصیه میکنیم حتماً مقاله انشا در مورد تخیلی ترین خوابی که دیدم را مطالعه کنید.
لباس کار سبزرنگی به تن داشت و موهای سفیدش از سالهای زندگی اش حکایت میکرد. آرام به طرفش رفتم. نگاهش مهربان بود و ترسی نداشتم. با لبخندی گفت: “اشکالی ندارد، بازی کنید، دوباره جارو میکنم.” خسته به نظر میرسید و نفسهایش به گوش میرسید. جارو را با یک دست گرفت و دست دیگرش را به کمرش زد تا کمی صاف بایستد. چیزی برای گفتن نداشتم. جارو را از دستش گرفتم و آرام او را به سمت نیمکت پارک هدایت کردم. او نشست و من شروع به جارو زدن کردم. از آن روز به بعد، در روزهای پاییزی به پارک میروم تا آن خاطره را زنده کنم و برای آن پیرمرد سبزپوش، جارو بزنم.
اگر سوالاتی دارید، مقاله انشا در مورد یک روز بهاری به شما کمک خواهد کرد.
انشا اختصاصی _ نویسنده: مریم پور حسن
انشا یک روز پاییزی