گاهی در زندگی لحظههایی پیش میآید که آدم احساس میکند یک دنیا ناراحتی در دلش جمع شده. انگار یک توده سنگین از غم و خشم، جایی در گلویم چنگ انداخته و نمیگذارد راحت نفس بکشم. این همان چیزی است که به آن میگویند “بغض”.
بغض، اشکی است که جرات ریختن پیدا نمیکند. خشم آرامی است که در سینه حبس شده. مثل ابری است که قبل از باران، آسمان دل را تیره و تار میکند. گاهی از دل شکستهای برمیخیزد که دیگر طاقت شنیدن حرفهای ناخوشایند را ندارد. گاهی هم از روی ظلمی است که انسان آن را تحمل کرده اما زبان برای گفتنش نیافته است.
در چنین مواقعی، آدم دوست دارد تنها باشد. در خلوت خودش، با آن بغض گلوگیرش کلنجار برود. بعضی وقتها با یک دل سوزن سوزن میشود و بغض، ناگهان خودش را به چشمانت میرساند. آن وقت است که یا باید آن را بریزی، یا آن را قورت بدهی و باز هم در سینه نگهش داری.
اما تجربه به من نشان داده که بغض، اگر ریخته شود، سبککننده است. مثل بارانی است که پس از آن، آسمان دوباره آبی میشود. پس بهتر است گاهی به این بغض اجازه دهیم برود. اشک ریختن، نشانه ضعف نیست؛ نشانه آن است که دل ما هنوز زنده است و میفهمد.

در این نوشته، موضوع “کینه” به زبانی ادبی و تصویری بررسی شده است. این متن برای دانشآموزان تهیه شده است تا با شیوهی نگارش خلاقانه و تقویت مهارتهای نوشتاری خود بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا بغض من
غم و اندوه من، مانند بارانی است که در کوچه پس کوچههای درونم میبارد، اما هیچ صدایی از آن به گوش نمیرسد. قطرات آن بیصدا فرود میآیند و بر زمین خشک دل من مینشینند. گاهی این باران، آرام و ملایم است و گاهی چنان تند و سهمگین میشود که مرا در خود غرق میکند.
این غم گاهی از رنجهای کوچک و گاهی از دردهای بزرگ به وجود میآید. بعضی وقتها مانند بچهای لجباز و نقزن است و گاهی مانند کوهی عظیم، بر دوشم سنگینی میکند.
وقتی این حس به سراغم میآید، دنیا در چشمانم تیره و کوچک میشود. رنگها محو میشوند و صداها به گوشم نمیرسند. انگار تمام دنیا دیواری در برابرم کشیده و مرا در تنهایی خود تنها گذاشته است. در آن لحظات، فقط با خودم و افکارم تنها میمانم؛ افکاری که گاهی شیرین و گاهی تلخ هستند.
اما این حس، همیشه هم بد نیست. گاهی به من کمک میکند تا خودم را بهتر بشناسم و بفهمم چه احساسی دارم. مثل یک هشدار است که میگوید چیزی در درونم درست پیش نمیرود.
من معمولاً سعی میکنم راهی برای سبک شدن پیدا کنم. گاهی با دوستانم حرف میزنم، گاهی به موسیقی گوش میدهم، گاهی مینویسم و گاهی فقط ساکت مینشینم و به افکارم اجازه میدهم که آزادانه در ذهنم بچرخند.
میدانم که این حس، بخشی از زندگی من است و نمیتوانم کاملاً از شر آن خلاص شوم. یاد گرفتهام که با آن زندگی کنم و نگذارم بر همهی زندگیام سایه بیندازد.
این غم و اندوه، مانند ابری تیره است که آسمان درونم را میپوشاند، اما مطمئنم که این ابر همیشه نمیماند و روزی خورشید دوباره میدرخشد.
غم من، باران بیصدای من است. این باران به من آموخته که زندگی، ترکیبی از احساسات گوناگون است و نمیشود همیشه شاد و خوشحال بود. این حس هم بخشی از زندگی است و من آن را میپذیرم.
انشا در مورد قطره اشک
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی