اگر من جای دستان تو بودم، چه کارهایی میکردم؟
اگر به جای دستهای تو بودم، سعی میکردم هر لحظه کاری مفید و زیبا انجام دهم. با محبت به دیگران دست میدادم، به آرامی روی سر کودکان کشیده میشدم و در کارهای خانه کمک میکردم.
سعی میکردم همیشه تمیز و پاکیزه باشم و فقط برای کارهای درست و نیک استفاده شوم. وقتی کسی غمگین بود، شانهای برای گریه کردن میشدم و وقتی کسی خوشحال بود، با کف زدن شادیام را نشان میدادم.
دستهای من همیشه برای کمک به دیگران باز بود – برای برداشتن بار سنگین پیرزنی، یا برای هدایت فردی نابینا. هرگز برای آزار کسی بلند نمیشدم و چیزی را نمیدزدیدم.
اگر من جای دستان تو بودم، سعی میکردم بهترین دوست و یاور تو باشم، همیشه آماده برای ساختن، کمک کردن و محبت کردن. چون دستان ما نعمت بزرگی هستند که میتوانند دنیا را جای بهتری کنند.

اگر به جای دستان تو بودم، چه میکردم؟
اگر من جای این دو دست توانگر بودم، هر بامداد که خورشید از پشت کوه سر برمیآورد، مانند پرندهای بیدار میشدم و با نخستین نور آفتاب، کار و تلاش را آغاز میکردم. دستان من، باغبانی میشد برای زندگی.
با نوک انگشتانم، چهره خسته پدر را نوازش میکردم و همه رنجهایش را به آرامی از پیشانیاش پاک میکردم. برای مادر، یک فنجان چای گرم آماده میکردم و در سکوت، عشق بیپایانش را جبران مینمودم. آنگاه، کتابهایم را برمیداشتم و با شوق وصفناپذیری، برگهای دانایی را ورق میزدم.
دستان من، پلی میشد به سوی دوستی. برای دوستم که غمگین است، دست محبت دراز میکردم و در دستان کوچکش، گرمای امید میدمیدم. برای همسایه پیرمان، ظرفهای سنگین را برمیداشتم و در چشمانش، لبخند رضایت میکاشتم.
اگر من دستان تو بودم، هرگز بیکار نمینشستم. با خاک، دانه امید میکاردم. با قلم، داستان مهربانی مینوشتم. بر پیشانی خواهرم، گل میکشیدم و برای برادرم، جام ستارهها را پر از نور میکردم.
ای کاش که تو نیز، قدر این دو یار فراموشنشدنی را بدانی و از آنها، برای ساختن جهانی روشنتر و زیباتر بهره ببری.
موضوع انشا اگر جای دستانت بودی چه می کردی؟
دستها بخش بسیار مهمی از بدن ما هستند. معلم از ما خواست که فکر کنیم اگر به جای دستهای خودمان بودیم، چه کار میکردیم. به نظر من، این یکی از سختترین تصوراتی است که هر کسی میتواند داشته باشد. بودن به جای دست، مسئولیت بسیار بزرگی است و فکر میکنم من نمیتوانستم از پس آن به خوبی بربیایم.
اگر من جای دستهایم بودم، نقاشیهای بسیار زیبا و رنگارنگ میکشیدم؛ تصویرهایی که دیدنشان هر کسی را شاد میکند.
اگر جای دستهایم بودم، هر صبح که بیدار میشدم، صورت پدر و مادرم را با مهربانی لمس میکردم. دستهایشان را در دستانم میگرفتم و از خدا به خاطر این نعمتهای بزرگ سپاسگزاری میکردم.
من اگر دست بودم، هرگز اجازه نمیدادم با من روی درختها یادگاری بنویسند. در عوض، آنها را با محبت در آغوش میگرفتم و به خاطر دردهایی که از دیگران دیدهاند، دلداریشان میدادم.
هنوز هم فکر میکنم که جای دست بودن کار دشواری است، اما وقتی بیشتر به آن فکر میکنم، لذت و ارزش آن را بهتر درک میکنم.
من دست پیرزنی میشدم که در خیابان تنها ایستاده و او را تا آن طرف خیابان همراهی میکردم. یا وسایل مرد سالخوردهای را که از خرید برمیگشت، برمیداشتم و تا خانه همراهیاش میکردم تا کمردرد نگیرد.
اگر جای دستهایم بودم، هرگز به کسی آسیب نمیزدم. با مداد روی میز خط نمیانداختم. در زنگ تفریح، قمقمهام را برمیداشتم و به گلهای باغچهٔ مدرسه آب میدادم.
در زمستان، با وجود سرمای هوا، آدمبرفیهای قشنگ درست میکردم و دستکشهایم را به آنها میپوشاندم تا یخ نزنند.
اگر جای دستهایم بودم، هر کار خوبی که بتوان با دست انجام داد، انجام میدادم و از هر کاری که به خودم یا دیگران آسیب میرساند، دوری میکردم.
من به عنوان یک دست، از خودم مراقبت میکردم تا بتوانم وظایفم را به بهترین شکل انجام دهم.
انشا یک روز فراموشنشدنی
انشا اختصاصی – نویسنده: حدیثه قاسمی