ما هر روز صبح از خواب بیدار میشویم، لباسهایمان را میپوشیم و با کیف و کتاب راهی مدرسه میشویم. اما آیا تا به حال فکر کردهایم که چرا باید به مدرسه برویم؟
مدرسه فقط یک ساختمان با کلاس و نیمکت نیست. مدرسه خانه دوم ماست؛ جایی که برای زندگی در دنیای بزرگتر آماده میشویم. در مدرسه خواندن و نوشتن یاد میگیریم تا بتوانیم کتاب بخوانیم، نامه بنویسیم و با دنیای اطرافمان بهتر ارتباط برقرار کنیم.
در مدرسه حساب و ریاضی یاد میگیریم تا در خرید و فروش و کارهای روزمره دچار مشکل نشویم. درباره گیاهان، جانوران، آسمان و زمین چیزهای تازه کشف میکنیم و از رازهای جهان آگاه میشویم.
اما مدرسه فقط جای درس و کتاب نیست. در مدرسه دوست پیدا میکنیم، یاد میگیریم چگونه با دیگران مهربان باشیم، چگونه در کارها با هم همکاری کنیم و چگونه مسئولیتپذیر باشیم. معلمهای مهربان به ما کمک میکنند تا راه درست زندگی کردن را بیاموزیم و انسانهای بهتری باشیم.
ما به مدرسه میرویم چون میخواهیم فردای بهتری برای خودمان و کشورمان بسازیم. هر چیزی که یاد میگیریم، مثل یک ابزار به درد زندگی ما میخورد. مدرسه به ما کمک میکند تا استعدادهای خود را کشف کنیم و در آینده بتوانیم شغل مورد علاقهمان را انتخاب کنیم.
در پایان، مدرسه پنجرهای به سوی فردایی روشن است. ما به مدرسه میرویم تا نه تنها برای خودمان، که برای تمام جامعهمان انسانهای مفید و آگاهی باشیم.

ما هر روز صبح از خواب بیدار میشویم و با کیف و کتابهایمان راهی مدرسه میشویم. اما چرا مدرسه اینقدر مهم است؟
مدرسه خانه دوم ماست؛ جایی که علاوه بر خواندن و نوشتن، زندگی کردن را میآموزیم. در مدرسه دوستان خوب پیدا میکنیم، یاد میگیریم چگونه با دیگران مهربان باشیم و مشکلات را حل کنیم.
هر درس دریچهای به دنیایی جدید است. ریاضی به ما منطق میآموزد، علوم رازهای جهان را برایمان فاش میکند و ادبیات زیباییهای زندگی را به ما نشان میدهد.
مدرسه به ما کمک میکند استعدادهای خود را کشف کنیم. شاید در نقاشی، ورزش، ریاضی یا نویسندگی استعداد داشته باشیم و مدرسه جایی است که این تواناییها در آن رشد میکنند.
ما به مدرسه میرویم تا در آینده انسانهای بهتری باشیم، بتوانیم رویاهایمان را محقق کنیم و به جامعهی خود خدمت کنیم. مدرسه آغاز راه موفقیت و ساختن آیندهای روشن است.
انشا با موضوع چرا به مدرسه میرویم؟
چرا باید به مدرسه برویم؟ این پرسشی بود که هر صبح، وقتی از خواب بیدار میشدم، ذهنم را درگیر خود میکرد. آیا واقعاً دلیلی وجود داشت که هر روز با عجله خودم را به مدرسه برسانم؟ آیا این کار به زحمت بیدار شدن در صبح زود میارزید؟ روزها یکی پس از دیگری میگذشتند و من، اغلب به اصرار پدر و مادرم، راهی خانهٔ دانش میشدم. کمکماه زمستان از راه رسید. دانههای برف آرام از آسمان به زمین میباریدند و همه چیز را سفیدپوش کرده بودند. من و دوستانم به بازی با برف مشغول شدیم. ساعات طولانی در سرمای هوا ماندیم و کارهای مختلفی انجام دادیم: گلولههای برفی درست کردیم و به سمت هم پرتاب کردیم، یک آدمبرفی ساختیم و با هم خوش گذراندیم. وقتی به خانه برگشتم، از خستگی زیاد خوابم برد. اما وقتی صبح بیدار شدم، حال عجیبی داشتم. انگار یک توده کوچک در گلویم گیر کرده بود و نفس کشیدن را سخت کرده بود. سرم و دستهایم بسیار داغ بود، طوری که حس میکردم روی اجاق گاز خوابیدهام. این حالت با گذشت زمان بدتر میشد و من نمیتوانستم کاری انجام دهم. با صدایی ضعیف مادرم را صدا زدم. او آمد و گفت که سرماخوردهام. آن روز، به جای مدرسه، به مطب دکتر رفتم. اگرچه از تعطیلی مدرسه خوشحال بودم، اما بیماری را دوست نداشتم. دکتر بعد از معاینه گفت که باید یک هفته در خانه استراحت کنم و به مدرسه نروم. روز اول برایم لذتبخش بود. روز دوم کمی کسلکننده شد. تا روز سوم، حوصلهام سر رفته بود و دلم برای بازی با دوستانم تنگ شده بود. در طول آن هفته فهمیدم که مدرسه رفتن چندان هم بد نیست. در مدرسه میتوانیم دوستان تازه پیدا کنیم و چیزهای زیادی از آنها بیاموزیم. معلمان مانند پدر و مادرهای مهربان، درس زندگی به ما میدهند و ما را با دنیای دانش آشنا میکنند. مدرسه فواید زیادی دارد: مسئولیتپذیری و نظم را یاد میگیریم، استعدادهای خود را کشف میکنیم و برای رسیدن به آرزوهایمان تلاش میکنیم. در پایان به این نتیجه رسیدم که مدرسه، راهی برای تحقق رویاهای ماست.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا در مورد ویژگی های یک مدرسه خوب