در این انشا میخواهم درباره نقشهها و برنامههایی که برای آیندهام دارم بنویسم. همه ما برای فردای خود آرزوها و اهدافی داریم و من هم از این قاعده مستثنی نیستم.
اول از همه، دوست دارم در مدرسه و دانشگاه موفق باشم. میخواهم درسهایم را به خوبی بخوانم و در رشتهای که به آن علاقه دارم، ادامه تحصیل بدهم. فکر میکنم یادگیری و دانش، کلید ساختن آیندهای روشن است.
یکی دیگر از نقشههایم این است که پس از پایان تحصیلم، شغلی پیدا کنم که هم به آن علاقه داشته باشم و هم بتوانم با آن به دیگران کمک کنم. دوست دارم در کارم مفید باشم و تأثیر مثبتی روی زندگی اطرافیانم بگذارم.
در کنار کار و تحصیل، به فکر سلامتی و تندرستیام نیز هستم. قصد دارم همیشه ورزش را در برنامه روزانهام قرار دهم و مراقب سلامتی خود باشم، چون با بدن سالم میتوانم به همه اهدافم برسم.
همچنین میخواهم روابط خوبی با خانواده و دوستانم داشته باشم. برایم مهم است که همیشه در کنار عزیزانم باشم و در شادی و غم آنها شریک باشم. یک خانواده صمیمی و دوستان خوب، بزرگترین پشتیبان هر فرد در زندگی هستند.
در نهایت، آرزو دارم انسان بهتری باشم. میخواهم در طول زندگیام به دیگران محبت کنم، راستگو باشم و در کارهایم مسئولیتپذیر باشم. به نظر من، موفقیت واقعی فقط در پول و مدرک تحصیلی نیست، بلکه در این است که بتوانی انسانی مفید و خوب برای خودت و جامعهات باشی.
امیدوارم با تلاش و پشتکار بتوانم به همه این نقشهها و آرزوهایم برسم و آیندهای روشن و شاد برای خودم بسازم.

رویاهای من برای فردا
برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا در مورد خاطرات یک درخت کهنسال سر بزنید.
همه ما در دل خود آرزوهایی داریم و برای روزهای پیش رو نقشههایی میکشیم. من نیز همچون دیگران، تصویری از آیندهام در ذهن دارم و دوست دارم شما را با این نقشههای دلنشین آشنا کنم.
در آینده، دوست دارم در رشتهای تحصیل کنم که به آن عشق میورزم و در راهش بکوشم. میخواهم دانستههایم را هر روز بیشتر کنم و مانند نهالی باشم که آرام و پیوسته رشد میکند و سرانجام به درختی تنومند تبدیل میشود.
علاوه بر درس، دلم میخواهد به سفر بروم و با فرهنگهای گوناگون آشنا شوم. دوست دارم از دشتهای سبز تا کوههای بلند را ببینم و در آغوش طبیعت، تجربههایی تازه به دست آورم.
برای یادگیری پیشرفته، به انشا در مورد اگر من یک مداد بودم مراجعه کنید.
در کنار اینها، آرزو دارم دستی بر سر یتیمان بکشم و به نیازمندان کمک کنم. میخواهم دنیایی را که در آن زندگی میکنم، حتی به اندازه یک لبخند، زیباتر کنم.
اینها بخشی از نقشههای من برای آینده است. امیدوارم با تلاش و پشتکار، بتوانم این رویاها را به واقعیت تبدیل کنم.
موضوع انشا نقشه هایم برای آینده
در همه جا، از کلاس درس گرفته تا کوچه و خیابان، داخل اتوبوس و حتی در جشن کوچکی که مادر برای قبولی خواهرم در دانشگاه گرفته بود، فقط یک حرف را میشنیدم: اگر وضعیت کشور و مشکل بیکاری همین طور ادامه پیدا کند، آینده چه خواهد شد؟
مادرم برای مهمانها تعریف میکرد که چقدر خوشحال است از این که خواهرم به دانشگاه راه پیدا کرده، اما در عین حال نگران روزهای پیش رو است. بعد از این که مهمانها رفتند، من کنار پدر و مادرم در تمیز کردن خانه کمک کردم، اما فکر و ذهنم کاملاً درگیر بود. مدام به آینده فکر میکردم، به آیندهای که از نگاه مادرم آن قدر نگرانکننده به نظر میرسید. واقعاً کی باید میرسید؟
آن شب، وقتی دراز کشیده بودم، ذهن پرسشگرم اجازه نمیداد بخوابم. در پایان به خودم قول دادم که فردا که به مزرعه پدربزرگ میرویم، حتماً از او بپرسم که آینده کجاست و چه زمانی به آینده خواهیم رسید. با این فکر، آرام شدم و خوابیدم.
راه خانه تا مزرعه پدربزرگ، از باغها و مزارع گندم سبزی میگذشت که کشاورزان در آنها مشغول کار بودند. وقتی به خانه پدربزرگ رسیدیم، بعد از کمی گپ و گفتگو و نوشیدن چای، طبق قولی که به خودم داده بودم، از او درباره آینده پرسیدم.
پدربزرگ برایم توضیح داد که آینده در واقع زمانی است که هنوز نیامده و بعد از زمان حال قرار دارد. او گفت آینده کمکم میآید و به زمان حال تبدیل میشود. پدربزرگ ادامه داد: ما به امروز میگوییم «حال»، به فردا میگوییم «آینده» چون هنوز نرسیده، و دیروز هم «گذشته» است که دیگر تمام شده و برنمیگردد.
بعد مرا به کنار مزرعه گندم برد. خوشههای سبز گندم با وزش باد تکان میخوردند. پدربزرگ دستش را روی آنها کشید و گفت: وقتی این خوشههای سبز، طلایی و رسیده شوند، یعنی آینده فرا رسیده. وقتی تو به سن پدرت برسی، یعنی آینده آمده است.
از او پرسیدم: «آینده ترسناک است؟»
پدربزرگ با لبخندی گرم، دستانم را در دستان زمخت و پینهبستهاش گرفت و پاسخ داد: «آینده به خود انسان بستگی دارد. اگر امروز با دستانمان کارهای درست و مفید انجام دهیم، این کارهای خوب، دست ما را میگیرند و به آیندهای روشن میبرند.»
حرف پدربزرگ را فهمیده بودم. میدانستم باید امروز با دقت درس بخوانم تا فردا این درسها، به نتیجهای خوب در کارنامه و زندگیام تبدیل شوند.
با نگاه به دستان پدربزرگ، راهم را پیدا کردم و هدفم برای آینده مشخص شد. برای رسیدن به آن آینده خوب، باید بیشتر تلاش میکردم و بیشتر درس میخواندم.
آرزویم این بود که کنار پدربزرگ کار کنم و درس بخوانم تا یک مهندس شوم. دوست داشتم رباتهایی بسازم که در مزرعه به پدربزرگ کمک کنند و او مجبور نباشد کار سنگین انجام دهد.
بعد از برگشت از خانه پدربزرگ، طرح رباتهایم را روی کاغذ کشیدم. رباتهایی با چهار دست، بسیار قدرتمند، که انرژی خود را直接从 از خورشید میگرفتند. در درس علوم خوانده بودم که انرژی خورشیدی را میتوان به گرما و برق تبدیل کرد.
من و ذهنم، بعد از کلی فکر کردن، به این نتیجه رسیدیم که باید ماشینها و رباتهایی طراحی کنیم که کشاورزی ایران را پیشرفت دهند تا بتوانیم محصولات بیشتری در کشور خودمان تولید کنیم و نیاز نباشد گندم و برخی محصولات را از خارج بخریم.
برنامه من برای آینده این است: با کمک دوستان و همکلاسیهایم، ایران را به کشوری پیشرفته تبدیل کنیم، آنقدر پیشرفته که هیچ کس از آینده نترسد.
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا درباره زمین سخاوتمند و انسان بیتفاوت را از دست ندهید.
انشا چنین روزی در چند صد سال آینده
انشا اختصاصی – نویسنده: مریم پور حسن