انشا از زبان پول

انشا از زبان پول

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من یک اسکناس ساده هستم. شاید من در نظر تو فقط یک تکه کاغذ رنگ‌آمیزی شده باشم، اما زندگی پرماجرایی دارم و دست به دست می‌شوم تا به خانه‌های مختلف سر بزنم.

زندگی من با یک چاپ ساده شروع شد. بعد از آن، من را به بانک فرستادند و از آنجا بود که سفرهایم آغاز شد. اولین کسی که مرا به جیبش گذاشت، یک پدر مهربان بود. او مرا پس‌انداز کرد تا برای فرزندش هدیه‌ای بخرد. وقتی مرا خرج کرد، به دست یک فروشنده جوان رسیدم. او مرا با خوشحالی در صندوقش گذاشت، چون من اولین درآمد روزش بودم.

من شاهد لحظه‌های زیادی بوده‌ام. یک بار یک کودک مرا به عنوان عیدی دریافت کرد و چنان خوشحال بود که گویی بزرگترین گنج جهان را پیدا کرده. بار دیگر، دستان یک پیرمرد نیازمند مرا لمس کرد که با خرید یک نان ساده، گرسنگی‌اش را برطرف می کرد. من دیده‌ام که چگونه برخی برای به دست آوردن من سخت کار می‌کنند و برخی دیگر مرا به راحتی خرج می‌کنند.

من خودم چیزی نمی‌خواهم و ارزش ذاتی ندارم. ارزش من را انسان‌ها تعیین می‌کنند. من فقط یک وسیله برای مبادله هستم. اما متأسفانه، بعضی از مردم فراموش می‌کنند که من فقط یک وسیله هستم و برای رسیدن به من، چیزهای باارزش‌تری مثل سلامت، خانواده و آرامش را از دست می‌دهند.

حقیقت این است که من می‌توانم وسیله‌ای برای خوبی یا بدی باشم. می‌توانم صرف خرید دارو برای یک بیمار شوم یا اسلحه برای جنگی ناعادلانه. این انتخاب، به دستان و نیت کسانی بستگی دارد که مرا در اختیار می‌گیرند.

پس ای انسان، مرا بیهوده پرستش نکن. من فقط یک ابزار هستم. از من برای کارهای خوب استفاده کن، مرا با دیگران تقسیم کن و هرگز اجازه نده من بر تو حکومت کنم. به یاد داشته باش که ارزش واقعی در نیت و عمل توست، نه در من.

انشا از زبان پول

من پول هستم، کاغذی کوچک با ارزشی بزرگ. زندگی من از بانک شروع می‌شود و سپس به دست مردم می‌رسم. هر بار که دست به دست می‌شوم، داستان تازه‌ای برای گفتن دارم.

گاهی در جیب کودکی هستم که مرا برای خرید خوراکی پس‌انداز کرده، گاهی در کیف بازاری برای خرید مایحتاج روزانه. بعضی اوقات در صندوق صدقات قرار می‌گیرم تا به دست نیازمندان برسم و گاهی نیز در کیف بزرگان برای انجام کارهای مهم جابه‌جا می‌شوم.

من می‌توانم وسیله‌ای برای کمک به دیگران باشم یا ابزاری برای کسب روزی حلال. ارزش واقعی من به نحوه استفاده از من است. اگر در راه درست خرج شوم، برکت می‌آورم و اگر در راه نادرست مصرف شوم، زیان به بار می‌آورم.

یادتان باشد من فقط یک وسیله هستم، آنچه اهمیت دارد نیت و هدف شما از استفاده کردنم است.

انشا ادبی از زبان پول

من اسکناس هستم. اسم من کوتاه است، فقط سه حرف، اما ارزش زیادی دارم. من در طول تاریخ، شکل‌های مختلفی به خود دیده‌ام. در گذشته، پدربزرگ‌های من اصلاً شبیه من نبودند. آن‌ها بیشتر شبیه خوراکی‌ها یا وسایل کار بودند. قدیم‌ترها، وقتی کسی می‌خواست چیزی از دیگری بگیرد، چون پول کاغذی وجود نداشت، مقداری از محصولات یا چیزهایی که اضافه داشت را با چیزی که نیاز داشت، عوض می‌کرد. این روش، اولین شکل داد و ستد بود.

کم‌کم نسل ما عوض شد. پول‌ها از طلا و نقره ساخته شدند و روی آن‌ها طرح‌های مختلفی حک کردند. با پیشرفت زمان، انسان‌ها به فکر شکل‌های بهتری برای پول افتادند. به مرور، بانک‌ها به وجود آمدند و چک، سفته، اسکناس و سکه، جای خود را در زندگی مردم باز کردند.

من سال‌ها پیش در یکی از بانک‌های ایران چاپ شدم. جنسم به گونه‌ای است که با وجود گذشت این همه سال، هنوز سالم و قابل استفاده هستم. یادم می‌آید مردی مرا همراه چند اسکناس دیگر از بانک گرفت. آخرین روزهای اسفند بود و او می‌خواست برای عیدی دادن به بچه‌ها آماده شود. شب عید، مرا به عنوان عیدی به کوچک‌ترین فرزند خانواده دادند. آن بچه با دیدنم کلی ذوق کرد و مرا توی کیف پولش گذاشت. سال‌های زیادی در همان کیف کوچک ماندم، تا این که یک روز یک نوجوان خوش‌چهره مرا از آنجا درآورد. فهمیدم که او همان بچه‌ی قدیمی است که الآن بزرگ شده. تصمیم داشت با من از مغازه خرید کند. من را به صندوقدار داد و دوباره میان بقیه پول‌ها، در جعبه صندوق قرار گرفتم.

در حالی که منتظر بودم ببینم بعداً به دست چه کسی می رسم، صندوقدار مرا به یک پیرمرد داد. آن مرد مسن با دیدنم خیلی تعجب کرد. انگار چیز باارزشی پیدا کرده بود. برای همین، مرا به یک آزمایشگاه برد. نورهای مختلفی به من تاباند تا مطمئن شود حدسش درست است. آن موقع تازه فهمیدم که یک اسکناس تاریخی و ملی هستم. بعد از آن، مرا به موزه پول بردند. حالا من پشت یک ویترین شیشه‌ای زندگی می‌کنم و هر روز افراد زیادی برای دیدن من به موزه می‌آیند.

موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *